من همانقدر از شرح حال خود رم میکنم که از تبلیغات آمریکایی مآبانه. دانستن تاریخ تولدم به درد چه کسی میخورد؟ اگر برای استخراج زایچه ام است، این مطلب فقط باید طرف توجه خودم باشد. گرچه از شما چه پنهان، بارها از منجمین مشورت کرده ام اما پیشبینی آنها هیچ وقت حقیقت داشته. اگر برای علاقه ی خوانندگان است باید اول مراجعه به آرای عمومی آنها کرد چون اگر خودم پیش دستی بکنم مثل این است که برای جزئیات احمقانه ی زندگی ام قدر و قیمتی قائل شده باشم. به علاوه خیلی از جزئیات است که همیشه انسان سعی میکند از دریچه ی چشم دیگران خودش را قضاوت کند و از این جهت مراجعه به عقیده ی خود انا مناسب تر خواهد بود. مثلا اندازه ی اندامم را خیاطی که برایم لباس دوخته بهتر میداند و پینه دوز سر گذز هم بهتر میداند که کفش من از کدام طرف ساییده میشود. این توضیحات همیشه مرا به یاد بازار چارپایان می اندازد که یابوی پیری را در معرض فروش میگذارند و برای جلب مشتری به صدایی بلند جزئیاتی از سن و خصایل و عیوبش نقل میکنند.
از این گذشته شرح حال من عیچ نکته ی برجسته ای در بر ندارد. نه پیش آمد قابل توجهی در آن رخ داده ، نه عنوانی داشته ام ، نه دیپلم مهمی در دست دارم و نه در مدرسه شاگرد درخشانی بوده ام. بلکه برعکس همیشه با عدم موفقیت روبرو شده ام. در اداراتی که کار کرده ام همیشه عضو مبهم و گمنامی بوده ام. و روسایم از من دل خونی داشته اند؛به طوری که هر وقت استعفا داده ام با شادی هذیان اوری پذیرفته شده است. روی هم رفته موجود وازده ی بی مصرف ، قضاوت محیط درباره ی من میباشد. و شاید هم حقیقت در همین باشد!
"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
""""""""""""""""
با درود
مسلما همه یا این زندگی نامه خود نوشت رو خوندند و یا از عنوانش متوجه شدند که از چه موجود وازده ای سخن میگه! اول تصمیم داشتم یه خلاصه از زندگی هدایتو در حد توان و مطالعاتم شرح بدم اما بعد یاد این زنگی نامه افتادم که اون هم بنا به اجبار نوشته شده. چه زندگی نامه ای بهتر از این میتونست نوشته بشه؟ چه کسی میتونست افکار این اعجوبه ی دنیا گریز رو بهتر او خودش به نمایش بگذاره؟ البته برای اونهایی که از خوندن آثارش به این افکار و دردی که در پس هر کلمه ی اون نقش بسته یا بی توجه بودند و یا از سر تعصب ، چه هدایت بینی صرف و چه هدایت گریزی، به این افکار پی نبردند و یا خودشون رو به خریت! زدند.
اما هیجان بیخ گلومو گرفته. باید بگم. باید از این حس بنویسم. اما مگه حس هم نوشتنیه؟ در همین حد بگم که اگه اون نبود من هیجوقت این نمیشدم. هیچوقت سراغ فلسفه نمیرفتم. هیچوقت کتابهای توی کتابخانه ام رنگ عوض نمیکردن.هیچ وقت... البته چه بسیار آدمهایی که نتونستند از حس نیهلیسمی که از سر آشنایی با هدایت بهش گرفتار شدند رها شند. اما من خوشحالم. واقعا خوشحالم که از هدایت فقط خودکشی رو یاد نگرفتم. از ایکهه وقتی دوستی ، نزدیکی هدایت رو فقط و فقط به سبب خودکشی میشناخت و یا از روی القای فکری امثال سرشار ها اون رو غرب زده ی بی دین میدوست دلگیر بشم و سعی کنم در حد توانم از آنچه بوده و بنا به سیاست بازی های روز مخفی مونده حرف بزنم.
تولدت مبارک محبوب فلسفی من!
"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
پیوست نه چندان مهم: لطفا اول برید ۴تا کتاب از بشر رو بخونید بعد به عدم توانایی به قول خودتون برای مبارزه متهمش کنید. البته من معنای مبارزه رو متوجه نمیشم. در هر صورت این که این بشر به نظر شما دارای صلاحیت یا فاقدش باشه فقط و فقط به خودتون مربوطه نه به من. من تنها خواستم ادای دین کنم و اینکه چه شخصی رو برای این کار انتخاب کردم به دوستان عزیزی که لطف کردن بی دعوت در موردش اظهار نظر کردند مربوط نیست.
والسلام!
