هرگز ....
آری هرگز ....
گوش هایت را به سکوتش نمی سپردی !!!
کوه شب و پژواک بودن تو تا سحر برایم می خواند .....
اگر برسد!!!
امیدوارم همتون سال جدید چیزای جدید و پسندیده ای به دست بیارید .
پر انرژی و شاد : مدرسه سلام !!!!
(ما قدر چیزایی که داریمو نمیدونیم ، مثلا همین روزهای ساده دبیرستان ! کنار دوستان یا شاید هم کلاسی ها !! اگه یه بار وقتی هیچ کی تو مدرسه نیست، تو حیاطش راه بری ، می فهمی چی میگم..)
درود،
بعد از یه غیبت طولانی دوباره اومدم... (یه غیبت تقریبا 1 ساله !). چیزی که این بار مینویسم یه خلا صست ، این بستگی به تو ، مهمان گرانقدرم ، داره که کنار خلاصه ای که از قلم و دستام رها شده ، چه واژهای بذاری تا کاملش کنی!!!!
یه قطره؛
یه قطره بودم توی دریا ، پشت یه کوه از نوع نقاشی دوران کودکی ،
آسمون بالا سرم بود و خدام تو آسمون !
یه روز خورشید واسم گرمتر شد ، به من تابید !!!
منو برد اون بالا... اینقدر غرق گرماش شده بودم که نفهمیدم کی از دریا جدا شدمو کی پا به آسمون گذاشتم؟
جام تو خیال معلوم بود اما بین دریا و زمین نمی دونستم کجام!!
فریاد زدم که واسم بباره . خدا گفت : از من بارون نخواه!
چون می دونست حالا دیگه یه قطره آب تو آسمونو تازه از دریا اومدم!. اگه میبارید ، من میفتادم پایین ؛ اما شاید به یه جایی غیر از دریا !!!!
واسه بارون التماسش کردم .....................بارید...........
اول بارون شد آخرم !!
از آسمون که پرت می شدم تازه فهمیدم خدا چی می گفت ...
حالا بازم یه قطرم اما توی مرداب !!!
اگه هنوزم اینجا 4 فصل باشه ،
زمستون که تموم شه ،
خورشید که پیداش شه ،
من اگه قاطی گل و لای مرداب نشم !،
شاید دوباره برسم به همون جا که اول اول بودم !!!!
سپاس!
Dear god,
I am here in this room, so alone. Darkness is everywhere.
The light can't be seen!
I don't know, maybe my eyes can't see……….
I think about sleeping, just a dream!!
Otherwise you are far from me……
There, you are and here, I am …….
Perhaps I can walk this far distance!!
But , my feet are not strong enough to stand those sharp stones.
Oh, thousands of miles!!!!!
Love for reaching , makes me think about flying.
I close my eyes to see myself flying so fast to reach you sooner!
But those wings, I don't have those strong wings….
There is no other way anymore and
I get stuck here with that black dark and loneliness
. I cry…..
My tears fall down so cruely…..
I don't see anybody….
Suddenly my eyes got open and my ears heard the sound!!!
One sound among that darkness could change everything …..
Could change my roughened lips into that smiling one!!!
Could change my crying eyes in to those open one!!!
And it did….. because it said that I'm here….
غزاله :سلام. این دوست جدید ما(من و شما) و دوست قدیمی منه.
ازش خواستم بیاد تا با هم بنویسیم..
سلام طرفداران محترم incident.![]()
همون طور که غزاله گفت قراره منم از این به بعد نویسنده این وبلاگ بشم.
سعی می کنم همکار و نویسنده خوبی برای غزاله و شما باشم... این اولین آپمه. امیدوارم خوشتون بیاد..دوستان نظراتتون میتونه خیلی کارساز باشه.
در یک روز پاییزی دل آسمان گرفته بود. ابر ها پریشان بودند و منتظر بهانه ای برای گریستن. می شد زیبایی را در یافت . دل آسمان با تیری که جنگ و بی عدالتی بر آن زده بود ، شکافته شد و اشک بر پشت پرده ی چشمانش جمع شد. چشمان آسمان می گریست و نسیم گونه هایش را پاک می کرد.
چشمان آسمان آنقدر گریستند تا وقتی که درختان ، گل ها و علفزاران دست به سوی آسمان بلند کردند و گفتند که ما دیگر باران نمی خواهیم!
تا وقتی که نسیم دیگرنتوانست صورت آسمان را پاک کند!
چشمان آسمان آنقدرگریستند تا وقتی که آدمیان شب دوباره خواستار سکوت ترسناک و غمناک شب شدند!
ناگهان چشمانم به آب روانی که از کنار پاهایم می گذشت ، خیره شد
آنگاه از خود پرسیدم پاکی این قطره ها از آن کسیت؟
آن وقت بود که چشمان من هم شروع به گریستن کرد!!!!!!
