تبليغاتX
همه چی و هيچی

با درود بر دوستان عزیز و عزیزتر!

این پست رو تقدیم میکنم به همه ی اونهایی که لحظه ای از عمرشونو با من و نوشته هام گذروندن و از اینجا از همه شون به خصوص این افراد سپاسگذارم: بابایی ژرژ، حسین شیطونه، علی رضا، افشین حیدری و مهسای عزیزم

و اما...

عطر کنکور مشاممو پر کرده! امروز ۲۷ فروردین ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۰۶ پشت میزم نشستمو ادای آدمای خرخونو در میارم! حسابان نصیری جلوم بازه و میگه آهای دخترکهههههههه... به جای مزخرف نوشتن بیا تستای منو حل کن. اما من میگم نه! یه لحظه صبر کن. الآن میام! میخوام یه چیزی برای وبلاگم بنویسم.

آهااااااای وبلاگم!تو رو به اندازه ی همه ی کتابام دوست دارم! یعنی تو رو مثل به کتاب دوست دارم. کتاب زندگیم، کتاب افکارم. یادم میاد چند ماه پیش وقتی پدرم نای حرف زدنم نداشت،آروم بهم گفت که میخواد خاطرات زندگیشو بنویسه! بعدش نظرش عوض شد. گفت میخوام به تو بگمشون. هیچکی ندونه. فقط تو بدونی! بشه یه زندگی نامه ی خانوادگی که فقط تو ذهن تواِ ! چند روز بعد یه خوردشو برام تعریف کرد. اما وقتی حالش بهتر شد ،قضیه زندگی و خاطره هم به فراموشی سپرده شد. هر چند من هنوز هم بی صبرانه منتظر شنیدنشونم.

اما من خاطرات زندگی... زندگی که نه، افکارمو مینویسم تا موندگار بشه. نه فقط برای خودم یا احیانا فرزند ارشدم. برای هر کسی که دلش خواسته و یا از سر بیکاری ترجیح داده نگاهی بهشون بندازه.

و اما هدف از نگارش این پست: میخوام برای حدود ۱۵ ماه ننویسم. لابد میتونید حدس بزنید. یه غول کوچولوی ناز به نام کنکور عین بختک : :دی افتاده رو زندگیمو ، همه ی زندگیمو تحت شعاع قرار داده! هر کار اضافه ای ،هر چند گاهی اوقات اجتناب ناپذیره، اما باعث میشه حس کنم از رقبا عقب افتادم 

امیدوارم روز بعد از کنکور که پست بعدیم خواهد بود ،از شور و شعف و خوشحالی براتون بنویسم. کاش اون روز یکی از بهترین روزای زندگیم باشه.

دیگر اینکه:

خیام اگر ز باده مستی خوش باش/ با ماهرخی اگر نشستی خوش باش

چون عاقبت کار جهان نیستی ست/ انگار که نیستی چو هستی خوش باش

پیوست مرتبط با رباعی جناب خیام: ماهرخ همان کنکور است و اینکه حضرت عالی نیهلیست میابشید یا نه به من و جناب خیام دخلی ندارد!

در آخر... میبینمتون و تا وقتی وقت هست(!) بهتون سر میزنم (خدا پدر اینترنت مدرسه رو بیامرزه)

شاد و سبز و خوش و باطراوت باشید و از انرژی مثبتتون و افکار زیباتون بی بهره م نکنید.

به امید دیداری دوباره

غزاله اصغری،از اهالی شمالستان، شهرستان لنینگراد!

+ نوشته شده در پنجشنبه 27 فروردین1388ساعت 22:41 توسط غزاله |


صدها هزار انسان در محدوده ای ناچیز گرد آمده،در چهره ی طبیعت دست میبرند و خاک را با سنگ می پوشانند. اما دانه ها به هنگام جوانه می زنند و سبزه ها از رستن باز نمی مانند. با آنکه هوا را به دود ذغال و نفت می آلایند و درختان را از ریشه در می آورند و پرندگان و جانوران را به دور دست ها می رانند ، باز بهار فرا میرسد ،از صحرا ها می گذرد و به شهر ها راه می یابد.

...

مگس ها در حرارت آفتاب جان میگیرند و وزوز می کنند. حشره و پرنده و گیاه از شور و هیجان لبریز می شوند و افسوس که در این هنگامه ی شورانگیز ، انسان خودخواه به ریا و فتنه می اندیشد. به صبح بهار و این همه زیبایی که جهان را به صلح و صفا و سازگاری و عشق فرا میخواند، اعتنایی ندارد و تنها به فکر جاه طلبی و دام گستری برای همنوعان خویش است!

                                                        لئو تولستوی-رستاخیز-فصل اول

اومدن بهار رو تبریک میگم. به همه ی اونهایی که چه از سر دوستی نوشته هامو میخوونند و چه...

شاد باشید و سبز،رنگ بهار.

+ نوشته شده در سه شنبه 27 اسفند1387ساعت 22:35 توسط غزاله |


من همانقدر از شرح حال خود رم میکنم که از تبلیغات آمریکایی مآبانه. دانستن تاریخ تولدم به درد چه کسی میخورد؟ اگر برای استخراج زایچه ام است، این مطلب فقط باید طرف توجه خودم باشد. گرچه از شما چه پنهان، بارها از منجمین مشورت کرده ام اما پیشبینی آنها هیچ وقت حقیقت داشته. اگر برای علاقه ی خوانندگان است باید اول مراجعه به آرای عمومی آنها کرد چون اگر خودم پیش دستی بکنم مثل این است که برای جزئیات احمقانه ی زندگی ام قدر و قیمتی قائل شده باشم. به علاوه خیلی از جزئیات است که همیشه انسان سعی میکند از دریچه ی چشم دیگران خودش را قضاوت کند و از این جهت مراجعه به عقیده ی خود انا مناسب تر خواهد بود. مثلا اندازه ی اندامم را خیاطی که برایم لباس دوخته بهتر میداند و پینه دوز سر گذز هم بهتر میداند که کفش من از کدام طرف ساییده میشود. این توضیحات همیشه مرا به یاد بازار چارپایان می اندازد که یابوی پیری را در معرض فروش میگذارند و برای جلب مشتری به صدایی بلند جزئیاتی از سن و خصایل و عیوبش نقل میکنند.

از این گذشته شرح حال من عیچ نکته ی برجسته ای در بر ندارد. نه پیش آمد قابل توجهی در آن رخ داده ، نه عنوانی داشته ام ، نه دیپلم مهمی در دست دارم و نه در مدرسه شاگرد درخشانی بوده ام. بلکه برعکس همیشه با عدم موفقیت روبرو شده ام. در اداراتی که کار کرده ام همیشه عضو مبهم و گمنامی بوده ام. و روسایم از من دل خونی داشته اند؛به طوری که هر وقت استعفا داده ام با شادی هذیان اوری پذیرفته شده است. روی هم رفته موجود وازده ی بی مصرف ، قضاوت محیط درباره ی من میباشد. و شاید هم حقیقت در همین باشد!

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

با درود

مسلما همه یا این زندگی نامه خود نوشت رو خوندند و یا از عنوانش متوجه شدند که از چه موجود وازده ای سخن میگه! اول تصمیم داشتم یه خلاصه از زندگی هدایتو در حد توان و مطالعاتم شرح بدم اما بعد یاد این زنگی نامه افتادم که اون هم بنا به اجبار نوشته شده. چه زندگی نامه ای بهتر از این میتونست نوشته بشه؟ چه کسی میتونست افکار این اعجوبه ی دنیا گریز رو بهتر او خودش به نمایش بگذاره؟ البته برای اونهایی که از خوندن آثارش به این افکار و دردی که در پس هر کلمه ی اون نقش بسته یا بی توجه بودند و یا از سر تعصب ، چه هدایت بینی صرف و چه هدایت گریزی، به این افکار پی نبردند و یا خودشون رو به خریت! زدند.

اما هیجان بیخ گلومو گرفته. باید بگم. باید از این حس بنویسم. اما مگه حس هم نوشتنیه؟ در همین حد بگم که اگه اون نبود من هیجوقت این نمیشدم. هیچوقت سراغ فلسفه نمیرفتم. هیچوقت کتابهای توی کتابخانه ام رنگ عوض نمیکردن.هیچ وقت... البته چه بسیار آدمهایی که نتونستند از حس نیهلیسمی که از سر آشنایی با هدایت بهش گرفتار شدند رها شند. اما من خوشحالم. واقعا خوشحالم که از هدایت فقط خودکشی رو یاد نگرفتم. از ایکهه وقتی دوستی ، نزدیکی هدایت رو فقط و فقط به سبب خودکشی میشناخت و یا از روی القای فکری امثال سرشار ها اون رو غرب زده ی بی دین میدوست دلگیر بشم و سعی کنم در حد توانم از آنچه بوده و بنا به سیاست بازی های روز مخفی مونده حرف بزنم.

تولدت مبارک محبوب فلسفی من!

 """""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

پیوست نه چندان مهم: لطفا اول برید ۴تا کتاب از بشر رو بخونید بعد به عدم توانایی به قول خودتون برای مبارزه متهمش کنید. البته من معنای مبارزه رو متوجه نمیشم. در هر صورت این که این بشر به نظر شما دارای صلاحیت یا فاقدش باشه فقط و فقط به خودتون مربوطه نه به من. من تنها خواستم ادای دین کنم و اینکه چه شخصی رو برای این کار انتخاب کردم به دوستان عزیزی که لطف کردن بی دعوت در موردش اظهار نظر کردند مربوط نیست.

والسلام!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1 اسفند1387ساعت 21:48 توسط غزاله |


دلم بد جوری هوس نوشتن کرده.خیلی دلم میخواد بنویسم. اما مدتیه یه خوره افتاده به جونم که نمیذاره بنویسم. حتی دیگه خبری ازخاطرات روزانه که قبلا تقریبا هر روز مینوشتم نیست!

یکی منو دریابه...!

یه چیز دیگه هم هست. این از اون اولیش بدتره! از وقتی یادمه،زندگیم پر کتاب بود. ساعت ها مینشستم و می بلعیدمش. وای که چقدر لذت داشت... اما از همون وقتی که دیگه دستم به نوشتن نمیره، ذهنم کتابامو هم پس میزنه. با خودم احساس غریبی میکنم. همین امروز دلم لک زده بود برا یه کتاب. برای چند ساعتی بازگشت به اونچه ازش لذت میبرم. چند تا کتاب رو میز کنار تختم بود. اولیش که به چشمم خورد " یادداشت های یک سرباز" بود از سلینجر. به زور یه داستانشو خوندم! دیدم زیاد حال نداد. "افسانه سزیف" کامو رو برداشتم. 2 صفحه بیشتر نخوندم. گذاشتمش کنار(!) بعد رفتم سراغ خیام...

نمیدونم به خاطر چیه. ذهنم تنبل شده؟! شایدم این کنکور مادر مرده س که منو ، فکرمو، قلممو به این حال و روز اسف بار انداخته...!

راستی ، آخه بشر تو که بلد نیستی کتاب بخونی و باهاش معلوم نیست چطوری کشتی میگیری چرا ازم قرض میگیری؟! منم که زبون ندارم همش میخوام اروا کلم اشاعه ی فرهنگ کنم! آخه فرهنگ سیری چنده؟ فرهنگ مگه یه روز دو روزه؟ به درک بی فرهنگ شدی. این همه بافرهنگ کجای دنیارو گرفتن که تو بخوای بگیری؟! خاک بر سرمون با این اذهان مثلا روشن . حالا که 4تا روشنفکر و به ظاهر فیلسوف داریم وضمون اینه و راحت میان میگن 70 میلیون دلار پریدو اگه نداشتیمو فکر میگردن از اینم ابله تریم چیکار میکردن؟...

یا همین فلسطین از خدا بی خبر. آخه جان من، مردم دارن از فقر تلف میشن. هر روز معلوم نیست کی و کجا یه عده از رو زمین تو همین مملکت آزاد! خودمون بلند میشن بعد تو میای برای این فلسطین که اول زمیناشو فروخت و با پولش دختر بازی کرد و حالا که تموم شده فیلش یاد هندستون کرده مبارزات ضد صهیونیستی راه میندازی؟! مگه خودمون کم ... داریم؟!!!

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""''

پی نوشت تقدیم اونهایی که متهمم کردند به بی احساسی و بی وجدانی و هر (با عرض پوزش!) چرندیات دیگه!:

اولا اینکه من نه سیاست بازم و نه قصد سیاسی دارم. ثانیا، چرا باید وجدان درد بگیرم؟! آیا در مورد این قضیه خطایی ازم سر زده که وجداد درد گرفتم از دید شما لازم و واجب باشه؟! و یا من نه، خود شما. اگه از مرگ و غارت فلسطین عزا میگیریم و مینالیم ( که مسلما این هم چیزی جز بازی های سیاسی سران دعوا نیست. و مردم بیچاره هستند که به دلیل مکانهای نامناسب حماس و یا شاید تحت فشار گذاشتن اونها با اتکا به مردم عذاب میکشند و له میشند) بهتره کمی نگاهمون رو به دور و بر خودمون بندازیم و مشکلات جامعه و شهر و کشور خودمونو بهتر ببینیم. همین.

چراغی که به خانه رواست به مسجد حرامه!

هر کسی از ظن خود شد یار من/از درون من نجست اسرار من

شاد باشید


+ نوشته شده در چهارشنبه 11 دی1387ساعت 22:26 توسط غزاله |


آخ هوسم! دل هوس بازم... دلم بد جوری هوس رنگ آمیزی کرده. یادمه وقتی بچه تر بودم کلی دفتر رنگ آمیزی داشتم. همیشه رنگشون می کردم. رنگ،رنگ،رنگ... سبز،قرمز، آبی ، زرد...(سه،چهار سالگیام که کلاس نقاشی میرفتم عاشق این رنگ بودم، یادش بخیر!) حالا بعد چندین سال، تو 15،16 سالگی، بازم ازش لذت میبرم. وای چه حالی میده. یه صفحه سفید، با کلی مداد رنگی(پاستیل بیشتر حال میده!) ... بیشتر وقتا اول که شروع میکردم نمیدونستم میخوام چیکار کنم. الکی خط خطی میکردمو سایه می زدم. اما،اینم مثل نوشتن خودش میاد. بعد یه مدت که خسته میشدم، نگاش میکردم و سعی میکردم از توش یه چیزی در بیارم. مثل فال قهوه! یا بهتر بگم، مثل هرچیزی که اطرافمونه، توهمات بشر، برداشتش از موضوعات و هزار جور مسئله دیگه.

(چند ماه پیش یکی از دوستام میخواست برای تولدم کتاب رنگ آمیزی کنید بخره. اما متاسفانه به دستم نرسید.)

هنوز رنگ کردنم به کاغذ خلاصه میشه. بعضی وقتا از درد مدادو رو کاغذ فشار میدم. انقدر فشارش میدم که سوراخ شه. بعد با سوراخا یه طرحی میکشم. بگذریم. هنوز مداد رنگیامو رو آدما امتحان نکردم.اما، یکی اومد یه خط کشید روم از این سر تا اون سر... ناکس خیلی مدادشو فشار داد. با پاک کن افتادم به جونش. انقدر فشار دادمو روش مالوندم که اون سمتش معلوم شد! بیچاره. دیگه درست نمیشه. منم که یه بچه مدرسه ای بیشتر نیستم. پول از کجا بیارم خرج جراحی پلاستیک کنم؟! شاید بعدا خودش درست شه.

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

تو کوچمون یه صدایی میاد. یه دوره گرد داره آکاردئون میزنه. دلم هوس اون دوستمو کرده که چند سالی میشه سراغی ازش نگرفتم. ویلنم... دلم برات تنگ شده...
+ نوشته شده در جمعه 15 آذر1387ساعت 19:49 توسط غزاله |


به علت کمبود مطالعه غیر درسی فعلا از راه رفتن بر اذهانتان معذوریم!
این را از جناب سایه داشته باشید تا بعد...


به نام شما

 

زمانه قرعه ی نو میزند به نام شما

خوشا شما که جهان میرود به کام شما

 

درین هوا چه نفسها پر آتشست و خوش است

که بوی عود دل ماست در مشام شما

 

تنور سینه ی سوزان ما به یاد آرید

کز آتش دل ما پخته گشت خام شما

 

فروغ گوهری از گنجخانه ی دل ماست

چراغ صبح که بر میدمد ز بام شما

 

ز صدق آینه کردار صبح خیزان بود

که نقش طلعت خورشید یافت شام شما

 

زمان به دست شما میدهد زمام مراد

از انکه هست به دست خرد زمام شما

 

همای اوج سعادت که می گریخت ز خاک

شد از امان زمین دانه چین دام شما

 

به زیر ران طلب زین کنید اسب مراد

که چون سمند زمین شد سپهر رام شما

 

به شعر سایه در ان بزمگاه آزادی

طرب کنید که پر نوش باد جام شما

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

پی نوشت: دوستانمو یکی پس از دیگری از دست میدم.

آههههههههههه!


+ نوشته شده در پنجشنبه 30 آبان1387ساعت 19:1 توسط غزاله


دروغ و درد و شهوت،افکار تلخ، این بار نه به تلخی قهوه، به تلخی نفرت، فرار از خود. اما این تلخی از کجاست؟ تلخی پشیمونی پدری که دختر چشم و گوش بسته شو به جرم ... نمیدونم اسمش جرمه، اشتباهه و یا شاید نیاز. نیاز به یه بشر. یه بشر با اندام تناسلی متفاوت. اما نیاز از سر چی؟ محبت؟ البته گاهی محبتی در سایه ی دروغ ؛ محبتی که بکر نیست. آه! امان از این عشق های دروغین عروسکی، گاهی شوخی شوخی جدی میشه. ناخوداگاه... یهو به خودشون میان... خدایا(اگه باشه!)بازی بود. فقط یه بازی...

و یا شاید نه، محبت نیست. کششه. کشش فکر(شاید فکر نیست.قلبه،جسمه) ، فکر کثیف؟ یا فکری که کثیف میشه! یا شاید نه. کثیف نیست. ماهیتش اینه، اما اگه یکی بخواد پسش بزنه، سرکوبش کنه... نرمال نیست؟ یا از این بدتر،یکی که حتی به خودش اجازه نداده شرایطی براش پیش بیاد که مجبور به زندانی افکار و جسمش بشه،اون چی؟! این افکار... بوی تهوع میده.نمیدونم کی بهم گفته. یا اصلا درسته یا نه. اما بوی بدشو حس میکنم. غریزه ی حیوانی، لذت ،لذت توام با تشنج... شایده لذتش از همونه...نمیدونم. فقط شنیدم و بس!اما...چرا آخه تهوع؟ معیار استفراغ بشر از مسائل چیه؟ خوب و بد رو کی تعیین میکنه؟ معیار های اخلاقی نوشته ی دست کین؟ خدا؟ پیامبر؟ یا شاید یکی خیلی زورش زیاد بوده و اون قدیما این به قولی معیار ها براش خوشایند بودنو خواسته به عنوان معیار بالقوه تو وجود این بشر بدبخت از همه جا بی خبر بچپوندش. ای وای بر ما که شدیم بازیچه ی اون فکری که معلوم نیست کی و کجا اومده هنجارهامونو رو یه تیکه پاپیروس نوشته و دستمونو گذاشته تو حنا!

هر کسی علاوه بر معیار های به عبارتی تحمیلی معیار های خاص خودشو داره . حالا تا چه حد این معیارها از نظر خودش قابل قبولند با خودش. به ما چه! ما که بخیل نیستیم.

من، به عنوان یه بشر که حق فکر داره، فقط و فقط از معیارهای خودم تبعیت میکنم

آره بابا اینجوریاس. می خوای بخواه نمیخوای نخواه. اصلا نیازی ندارم به وجودی که فکر خواستن یا نخواستنمو بکنه.

بدرود...

 
+ نوشته شده در سه شنبه 16 مهر1387ساعت 22:10 توسط غزاله |


بام را بر افکن، و بتاب،که خرمن تیرگی اینجاست.

بشتاب،درها را بشکن، وهم را دو نیمه کن که منم هسته ی این بار سیاه.

اندوه مرا بچین که رسیده است.

 دیریست، که خویش را رنجانده ایم،و روزن آشتی بسته است.

مرا بدان سو بر،به صخره ی برتر من رسان،که جدا مانده ام.

به سرچشمه ی "ناب" هایم بردی، نگین آرامش گم کردم، و گریه سر دادم.

فرسوده ی راهم، چادری کو میان شعله و باد، دور از همهمه ی خوابستان؟

و مبادا ترس آشفته شود، که آبشخور جاندار من است.

و مبادا غم فرو ریزد، که بلند آسمانه ی زیبای من است.

صدا بزن، تا هستی به پا خیزد، گل رنگ بازد، پرنده هوای فراموشی کند.

ترا دیدم، از تنگنای زمان جستم. ترا دیدم، شور عدم در من گرفت.

و بیندیش، که سودایی مرگم. کنار تو، زنبق سیرابم.

دوست من، هستی ترس انگیز است.

به صخره ی من ریز، مرا در خود بسای، که پوشیده از خزه ی نامم.

بروی، که تری تو، چهره ی خواب اندود مرا خوش است.

غوغای چشم و ستاره فرو نشست، بمان، تا شنوده ی آسمانها شویم.

بدرآ.بی خدایی مرا بیاگن،محراب بی آغازم شو.

نزدیک آی، تا من سراسر "من" شوم.



                                                                                                           سپهری

+ نوشته شده در دوشنبه 18 شهریور1387ساعت 14:36 توسط غزاله |


شب بود. درونم شب بود. همه ی وجودم شب بود.خودم هم چیزی نبودم جز بشری که بدنش با نفسهای سرد و خموش شب گره خورده بود. درون روشنم میلرزید. از عدم میلرزید.انگار یه چیزی، روح سرگردونی که زندانی زمین پست شده بود،اومده بود و راه نفسمو بسته بود. سخته،خیلی سخت. فکر کردنم برام عذاب آوره. بغض، تنهایی درون، ترس، شک،اشتباه،پراکندگی... حالام اشک های گرم ... که روی گونه هاش میریزه اذیتم میکنه. چقدر درونم بغض سرکوب شدست. گاهی اوقات فقط و فقط برای خودم گریه میکنم. دلم فقط به حال خودم میسوزه. نه اینکه بدبخت باشم،نه اینکه دیوونه ی عشق باشم ، نه اینکه... هیچکدوم نیستم،هرچند ماهیت اصلی این حس،این درد نه چندان گذرا،این وزن کم کردن دورنی رو نمیدونم. شایدم نخواستم بدونم. شاید دلم میخواد انقدر تو آینه ی اتاقم نگاه نکنم که پیر بشم و قیافه ی خودم یادم بره. چقدر درونم پیچیدست!مثل درون تو،درون اون پیرزن خنزرپنزری که کنار امامزاده میشینه و منتظره رهگزری بیاد و خاطرات جوونی و طراوتشو براش بگه. برق چشماش شاید به گرد پای وسعت خاطرات کهنش هم نرسه. اما غم درونش... بگذریم.نمیدونم چی شد که به اینجا رسیدم. شاید بی ربط گفتم. و یا شاید نه... همیشه یه حرف رو میزنم با ماسک های متفاوت. یه بار خودم میشم. یه بار مرگ،یه بار خدا،یه بارم تو. شاید همه در تناقض و تعامل (!) همند و خبر ندارند. شاید درون همه خیلی نزدیک به همه و اندام بیرونیشون اونهارو از هم میرونه!هر چند،بسیارند اونهایی که درونشونو دفن کردند و از اندام برون هم چیزی نمیبینند جز... یه آه بلند کشیدم،از ته دلم. از اعماق بدنم. انگار ذرات وجودم به واسطه ی همین یه اه اومدن تو دهنم. تفشون کنم؟ بریزمشون بیرون؟ نه. میخوام نگهشون دارم. صبر کن... قورتش دادم. چه حجم زیادی داشت. گلوم درد گرفت.
+ نوشته شده در پنجشنبه 3 مرداد1387ساعت 21:7 توسط غزاله


سبب منم که میشکنم
اما حرفی نمیزنم...
+ نوشته شده در چهارشنبه 2 مرداد1387ساعت 1:14 توسط غزاله


مرگ گاهی اوقات خیلی نزدیگه.صداشو میشنوی؟ ناکس اونجا پشت بوته ها قایم شده.فکر کرده نمی بینمش. مگه من کورم؟ فکر کردی من کورم؟! بی خود کردی. چی با خودت می گی؟ اومدی دنبالم؟ خب پس منتظر چی هستی؟ فکر کردی التماست می کنم منو با خودت نبری؟! زدی تو جاده خاکی جناب. هیچم اینطور نیست. قبل از اینکه پیر شمو دندونام بریزه منو با خودت ببر. قبل از اینکه بوی گند بگیرم منو بدزد. چی؟ نمی دزدی؟ خب ندزد. خودم باهات میام. نگران نباش. بهشون میگم تو دزد نیستی. اما به کیا؟!!! خانواده م؟ آدمای اطرافم؟ گلای تو باغچه؟... یا نه! به خودم؟! نگران اونا نباش. فقط می مونه خودم. خودمم... یه کاریش می کنیم. بیخیال. دِ بیا دیگه. لوس بازی در نیار. اصلا مگه دست توإ؟! دزدی تو مرامت نیست؟ براش برنامه نداری؟ برنامه تو رو من تعیین میکنم. به تو هم ربطی نداره. فردا به جرم دزدی زندانیت کردن به تو ربطی نداره. اما فکر نکن جورتو من میکشم! چشمت کور می خواستی پشت بوته ها نشینی. به من نگاه نمی کردی؟ داشتی اس ام اس بازی میکردی؟... 
+ نوشته شده در پنجشنبه 20 تیر1387ساعت 21:44 توسط غزاله |


صادق هدایت: امپرسیالیست ها کشور ما را به زندان بزرگی مبدل ساخته اند. سخن گفتن و درست اندیشیدن جرم است!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 12 تیر1387ساعت 14:25 توسط غزاله |


اگر خدا روزی بندگان را گشاده و فراوان کند،در روی زمین ظلم و طغیان بسیار کنند و لیکن، روزی خلق را به اندازه ای که بخواهد فرو فرستد، که خدا به احوال بندگانش بصیر و آگاه است.

آنچه در بالا خوندید آیه ی 27 ام از سوره ی شورا بود.حالا از شما دوستان میپرسم آیا تنها خداست که روزی رسان است و روزی گیر؟آیا اگه گوتی ها سرزمین اکد و سومرو ویران کردند خواست خدا بوده؟ آیا خدا بانی ستمیه که گروهی به نا حق متحمل شدند و گروهی دیگر به نا حق طعم اونو به سایرین چشوندن؟ تاریخ سرشار  از هزاران هزار ظغیان و سرکشی و ظلمه.ما هم تنها بخش کوچیکی از این تاریخو میدونیم که فراز و نشیب های زیادی هم داشته.تو کشور ما تامیای از تاریخ حرفی بزنی،همه ندای کوروش سر میدند که اومد و فلان و بهمان. حالا اگه از این فرد بخوان که در موردش یه خورده حرف بزنه، میمونه چی بگه. چون فقط اینو از دهن یه به ظاهر کله گنده شنیده و چون طرف سخنور قهاری بوده اونم حفظش کرده. یه ضرب المثل انگلیسی هست که میگه: دانش اندک خطرناکه. اینم شده حکایت ما. فقط بلدیم حرف بزنیم. این حرف همیشه و هر روزمونه. وقتی تو کثافت داریم غرق میشیم، اشک میریزیم و غبطه میخوریم که ما ایرانیان سرور جهان بودیم و هزار و یک حرف مثل این، که هیچ سودی به حالمون نداره. فقط میخوایم خودمونو گول بزنیم. یا اصلا خودمون علامه ی دهر، از همه چی هم باخبر، میخوایم سوادمونو به رخ اینو اون بکشیم و با این دانش محدودمون شاد باشیم که ما میدونیم و بس. اما آخه عزیز من،این دانش تو چه سودی به حال این مملکت و مردم داشته که اون کارگر که اینقدر کار میکنه و عرق میریزه در مقابل تو نتونه قد علم کنه؟ اصلا بابا، دنیای ما شده دنیای تظاهر به دانایی با باطنی پوچ و تهی که باید از این دنیا ترسید و اجتناب کرد. همه دم از بصیرت و اگاهی و روشن فکری میزنیم در حالی که هنوز معنی درست این کلمات رو نمیدونیم! تا حرف از ایران میشه، همه ادعای تمدن و فرهنگ میکنیم و تمدن ایرانو تو پارسه _تخت جمشید_ و فرهنگ رو در چگونگی بزرگ شدن میدونیم!!! آخه بابا تا کی چرندیات؟ تا کی محدوده ی فکرمون طرز لباس پوشیدنمون باشه که پیش فلانی عرض اندام کنیم که بابامون پولداره ؟! آخه ما ملت انقدر احمقیم؟ انقدر کوته فکریم که راحت به بازیمون میگیرن و بالا دستی میاد ترویج خریت میکنه؟ تازگیا میگن با کنار هم قرار دادن چند تا آیسی!! میشه انرژی هسته ای تولید کرد! افکارم بوی قرمه سبزی میدن؟ خطرناکن؟ دارمون میزنن؟ دانشگاه رامون نمین؟ خب میزاریم میریم. مام مثل  این همه آدم که ادعای میهن پرستی داشتنو وقتی نوبت خودشون شد،این ادعاها رفتن زیرخاک، از این مملکت میریم. فرار میکنیم از این خاکی که هر ذره ش برامون حکم طلا داره. ارزونی خودشون،اینطور نیست؟! وای به حال من. وای به حال تو. وای به حال این مملکت. وای به حال این نظام اسلامی!

بدرود و دیگر هیچ!

+ نوشته شده در دوشنبه 13 خرداد1387ساعت 15:42 توسط غزاله |


بخشی از سخنان زرتشت: از راستی است که خورشید و ستارگان میچرخند. از راستی است که ماه می افزاید و میکاهد. از راستی است که زمین و آسمان استوارند. از راستی است که آب می جوشد و درخت می روید. از راستی است که باد می وزد و ابر میبارد. از راستی است که روز می تابد و شب می خوابد. از راستی است که انسان به جایی رسیده که پی به آیین راستی برده و خدای خود را شناخته است.

و حال این راستی کجاست؟ آیا این شاهراه گم شده و یا ما مردم کوریم و نمیبینیم؟ و یاشاید این راه سنگلاخی جلوی چشمانمان همان راه راستیست که بدین زوال افتاده است! پس چرا در آن اثری از عدل و مساوات نیست؟ چرا دروغ بیداد می کند؟و یا شاید خداوند، آن جوهر راستی، از دست ساخته های هوشمندش ترسیده و فرار کرده! پس اگر او در کنار ماست ، چرا شر بیداد میکند؟!... و یا شاید اینها چرندیاتی بیش نیست. شاید راستی درفقر کودکی است که لاشخور چند متر دورتر به انتظار مرگش نشسته است. و یا در مستی پنهان زاهد شراب خوری که خیال عیش و نوش  با اموال انفاقی دارد!

پس اگر اینها چشمه هایی از راستی هستند،هنگامی که کوروش کبیر فرمود:تا روزی که زنده هستم و سلطنت میکنم، نخواهم گذاشت که مردان و زنان را به عنوان غلام و کنیز بفروشند و حکام و زیر دستان من مکلف هستند که در حوضه حکومت و ماموریت خود مانع فروش و خرید مردان و زنان به عنوان غلام و کنیز شوند و رسم بردگی باید به کلی از جهان برافتد، آیا این راستی نبود؟

شاد باشید و آگاه.

بدرود
+ نوشته شده در یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 1:8 توسط غزاله |


ساغر تهی از می و سیمرغ در حسرت قاف است.

منه تنها در گوشه ای خفته و چشمانم لبریز از گناه است.

راهدار رئالیسم با صورتکی به چهره، دیگر محبوبش را نمی یابد.

و اما تا کی؟!..

بار خدایا...

تا کی منتظر مانم؟!

تا کی نگویم و نگاهم را به چشمانت خیره کنم تا تو نیز نظری به من افکنی؟

تا کی در لذت غرور نداشته ی بی شعورم به پرواز در آیم؟!

و اما در انتها هیچ.فقط نیهلیسم برایم میماند و دیگر هیچ.

پوچه پوچ.

من انسانم؟

خدایا، تو انسانی؟

او انسانست؟

کجاست آن انسانیتی که منتخبت دم از آن میزند؟

رسم روزگار چنین است که تو در عرش باشی و من حتی جایی در لایه های زیرین فرش نیز نداشته باشم؟

این حق است؟

عدالت است؟

نمیخواهم این حق را،عدالت را.

منه تنها در موسم فرار غرورم را در بسترت به امانت گذارده ام. زیرا از غرورم میترسیدم. میترسیدم غرورم مرا در گودالی فراسوی انسانیت بیندازد و لجن مال شوم. اما تو غرورم را دزدیدی.غرورم را پس بده. بگذار رها شوم و بگذرم از این می مجازی تلخ زهر آلود که به دستان تو مطهر شده است!

بار خدایا...

اندکی به حال زار من بیندیش.

خدایا...

قدری رحم داشته باش.

خدایا آیا تو به راستی خدایی که مرا به این زوال دردناک کشانیده ای؟

آیا تو به راستی خدایی یا من خود را سفیهانه به این جهنم دروغین کثیف سوق داده ام و تو کسی دیگر هستی؟...

ها؟!

و یا شاید تو خود منی؟!از این جماعت دو رو هیچ چیز بعید نیست.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 8 فروردین1387ساعت 19:36 توسط غزاله |


گفتند نگاه کنید. طبیعت رو به احیاست. نگاه کردم. چیزی جز زوال طبیعت ندیدم. زیرا این طبیعت سالهاست که مرده.گمراهان زوال طبیعت را ندیدند. گمراهان چشمشان را بستند. زیرا نمیتوانستند ببینند که درونشان دروغگوست. اما نه. درونشان دروغگو نیست. درونشان زندانیست. درونشان زندانی چشم و گوششان است. لبهایش را به زور شکنجه به هم دوخته اند. دیربازیست که گروه گمراه کنندگان که چشم و گوش خود را عمدا بر حقیقت بسته اند،از هواخواهان گمراه خود یاری میجویند تا به مردم بفهمانند که با هدیه گوشت قربانی و مشروبات سکر آور میتوانند تباهی و مرگ را از خود دور دارند. اما این چشم و گوش، روزی علم طغیان خواهند برافراشت و آنگاه است که مردم به نادانی خویش پی برند.

به امید آن روز

سال به ظاهر نو مبارک

+ نوشته شده در سه شنبه 28 اسفند1386ساعت 15:5 توسط غزاله |


درود بر شما دوستان به ظاهر ایرانی

نوشتم به ظاهر ایرانی چون هیچ کدوممون ایرانی خالص نیستیم. چون نمیتونیم کاری برای هم وطنامون انجام بدیم. چون فقط باید بشینیم و نگاه کنیم. به کثافت کاریهای دور و برمون. چندش آوره. این عکسی که در زیر میبینید،.... هیچی. شنیدن کی بود مانند دیدن. خودتون ببینید. تو وب گردی هام دیدمش. حالم بد شده بود. شما هم ببینید.خواهش میکنم.

عنوانشو ببینید: فروش فوق العاده با نازل ترین قیمت ها برای دوستداران سکس با کودکان

 

                                               
View Full Size Image
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 28 دی1386ساعت 17:59 توسط غزاله |


زمین میلرزد. آسمان میلرزد و من.اما ، درونم آرام است. آنقدر آرام که لرزش زمین در برابرم گویی تلاش بی سرانجام خرگوشیست برای فرار از چنگال عقاب. به راستی این چیست که زمین را میلرزاند،آسمان را میلرزاند اما از لرزاندن درون من عاجز است؟ ظاهرم لرزان است و اما درونم، با ثبات و آرام.میلرزم در حالی که نمیلرزم. این ارتعاشات زمین و آسمان از چیست؟ صدایش زدم. او را که گویند دانای دانایان است صدا زدم. از او پرسیدم و جوابی نشنیدم. برای بار دوم پرسیدم و بار سوم و . . . بارهای دیگر . در انتظار جواب ناگهان به خود آمدم. زمین دیگر نمیلرزید. آسمان نمیلرزید و من. اما درونم میلرزید. در انتظار او میلرزید. .. سالها میگذرد. و درونم هنوز لرزان است. هنوز صدایش میزنم . هنوز جوابی نمیشنوم. میدانم که تنها او میداند، این لرزش درونم تا کی ادامه خواهد داشت!

+ نوشته شده در شنبه 1 دی1386ساعت 21:9 توسط غزاله |


هلهله جمعیت...نفرت...اعدام... عقربه های ساعت از هم سبقت میگرفتند. زمان بدون اینکه توجهی بهش بکنه پیش میرفت.تنها کسی که دخالتی نمیکرد خودش بود. مگه اون کی رو کشته بود؟ من کسی رو نکشتم... من قاتل نیستم... چرا باور نمیکنید؟ همه عمرش تنها بود. این تقدیر بود یا...؟ چرا اینقدر بی رحم؟ ... اتهام...چیزایی که میشنید رو باور نمیکرد... همه اینا، توفیقی اجباری بودند که اونو به اعماق ذهنش سوق میدادند. فکر کرد. ساعت ها... روزها... خاطرات فراموش شده رو از ذهنش بیرون کشید. خاطراتی که سالهای سال گوشه ای از ذهنش خاک خورده بودند. اما... اون خاطره پیدا نشد. یا یکی دزدیده بودش و یا... نه. دزدیدنش. حتما همینطوره. میخواست باور کنه که یکی رو کشته. چون دیگه نمیخواست که بمونه. میخواست بره. چون دیگه تعهدی نداشت. زوزا براش یه شکل شده بودند. دیگه بین امروز و دیروز فرقی وجود نداشت. همون بهتر که ولش کنه و بره...

یکی داد میزند. چی میگفت؟ صداش میکرد. واضحتر شد. صداشو شنید. گفت آخرین حرفتو بزن. چی میخوای؟ با خودش فکر کرد ... چیزی نمیخواست. میخواست که بره. اما... یه نفر دیگه، به جای اون حرف زد. صدای خودشو شنید که گفت میخوام زنده بمونم.

حقش بود.تقاصشو پس داد.

کسی گریه نمیکرد . همه راضی بودند. خودشم همینو میخواست. همه متحد بودند. همه هم فکر بودند و چقدر لذت بخش بود. اما اگه بفهمند که کارشون اشتباه بوده... کاری نمیشه کرد.

اون مرده.

+ نوشته شده در پنجشنبه 15 آذر1386ساعت 14:40 توسط غزاله |


تلخ...تلخ...تلخ. اون همیشه تلخی رو دوست داشته. تا حالا چاییشو با قند نخورده بود. هیچوقت نخواست طعم شیرینی رو بچشه. از شیرینی میترسید. از اینکه دیگه نتونه تلخی رو تحمل کنه میترسید. با کسی دوست نمیشد.دوست داشتنو تجربه نمیکرد. چون میترسید. میترسید که تلخی از دست دادن یار، جای شیرینی تعهد رو بگیره. چقدر ترس... چقدر هول و هراس.از تنها چیزی که نمیترسید مرگ بود. لااقل...خودش اینو میگفت. تنها چیزی که آرومش میکرد، دیدن آدمایی بود که دوستی رو درک کرده بودند. اما...بازم میترسید. این بار... نه برای خودش. برای اونا میترسید. میترسید که اونا، عمدا یا سهوا... خلاصه یه جوری...این شیرینی رو از دست بدند. . . یه دوست پیدا کرد. تنها یه دوست. فکر میکرد دوستش داره. بالاخره این طعم رو چشید. چقدر خوش مزه...چقدر لذت بخش... حاضر بود جونشو بده اما... تلخی فراق...شیرینی عشق رو ازش نگیره. سال ها گذشت. یه سال... دو سال... یه دفعه به خودش اومد.پیر شده بود. بعد چندین و چند سال،خودشو دقیق تو آینه نگاه کرد. دید که چقدر عوض شده. دور چشماش خط افتاده بود. موهاش دیگه سیاه نبودند. دوستش پشت سرش ایستاده بود. بهش خیره شده بود.نگاهشون با هم تلاقی کرد. و اون... سرشو انداخت پایین. به چهرش دقیق شد. هیچ تغییری حس نکرد. اون... خیلی باهوش بود. و این باهوشی کار دستش داد. یه چیزی فهمید. فهمید که شیزوفرنی داره. دوباره همه چی تلخ شد. تلخ تر و سیاه تر از قبل. کاش هیچوقت این شیرینی رو تجربه نکرده بود. چون... دیگه قادر به تحمل سختی نیست...بازم میترسه... تا...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1 آذر1386ساعت 23:26 توسط غزاله |


سلام

این دیگه از خودم نیست. وصیتنامه کوروشه. فعلا حسش نیست . شاید تو یه پست مفصل براتون گفتم

فرزندان من، دوستان من! من اكنون به پايان زندگي نزديك گشته‌ام. من آن را با نشانه‌هاي آشكار دريافته‌ام.
وقتي درگذشتم مرا خوشبخت بپنداريد و كام من اين است كه اين احساس در کردار و رفتار شما نمايانگر باشد، زيرا من به هنگام كودكي، جواني و پيري بخت‌يار بوده‌ام. هميشه نيروي من افزون گشته است، آنچنانكه هم امروز نيز احساس نمي‌كنم كه از هنگام جواني ناتوان‌ترم.
من دوستان را به خاطر نيكويي‌هاي خود خوشبخت و دشمنانم را فرمان‌بردار خويش ديده‌ام.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 4 آبان1386ساعت 19:35 توسط غزاله |


تلفن داره زنگ میزنه... رو سایلنت بود نشنیم... قطع شد... دوباره زنگ زد...

این دیگه چه شماره ایه؟!!!1،2،3،...8 رقمیه. اولش کد داره. آها . گرفتم. تلفن کارتیه.

 

-         سلام

-         سلام

-         خوبین؟

-         خیلی ممنون. ببخشید شما؟

-         شما منو نمیشماسید.

-         خب شما منو از کجا میشناسید؟

-         من شمارو . . . دیدم. بعد رفتم آمارتونو گرفتم.

-         آمار گرفتین؟ (هاها . چه جای ضایعی مارو دیده. خالیبند. )

-         بله. میتونم شمارو ببینم؟ یه قراری چیزی.

-         نه

-         اخه چرا؟؟؟...

-         چون نمیخوام.

-         ....

 

+ نوشته شده در جمعه 20 مهر1386ساعت 11:8 توسط غزاله |


این چه صدایی بود؟جلوتر رفت. تو تمام زندگیش صدایی انقدر سوزناک نشنیده بود. تو یه کلیسا بود. صدا از ته کلیسا به گوش میرسید. صدای کشیده شدن آرشه روی سیم های ویلن. صدای ارتعاش سیم ها مجذوبش کرده بود. این کی بود که انقدر خوب ویلن میزد؟ ناخود آگاه به سمت صدا کشیده میشد. انگار پاهای خودش نبودند که اونو جلو می بردند. رد باریکه نوری رو که روی زمین افتاده بود رو گرفت. یه در جلوش بود. بهش دست زد. در انگار منتظر یه تلنگر بود . تلنگری که اونو روی پاشنه هاش بچرخونه. در باز شد. اتاق تاریک بود. پس باریکه نور از کجا اومده بود؟ بازم وهم و خیال؟ چند لحظه که گذشت، گوشه اتاق یه صندلی دید که مردی ویلن به دست، در حالی که به اون پشت کرده بود روش نشسته بود. آروم به ویلنیست نزدیک شد. مثل اینکه اون سنگینی نگاه دختر رو حس کرده بود. برگشت. تو چشماش نگاه کرد. انزجار. ویلنیست پیرمردی بود با قیافه ای کریه. اما ... من یادم نمیاد راسپوتین نوه داشته باشه 

+ نوشته شده در شنبه 24 شهریور1386ساعت 22:26 توسط غزاله |


اه اه. تو این دوره زمونه آدم میترسه به یکی اعتماد کنه.آدم از اینکه دلش برای کسی بسوزه میترسه. آخه چرا من به حرف بقیه گوش نمیدم؟کی گفته که من مسئول مرگ و زندگی دیگرانم؟ این احساس مسئولیت مزخرف از کجا اومده؟چرا باید نگران کسی باشم که تا حالا ندیدمش؟ کسی که فقط یه بار باهاش حرف زدم. همه اینا از خامی و بی تجربگیه. از اینه که فکر میکنم اونا صادقند.در صورتی که نیستند. اما همیشه میترسم که اشتباه کنم. از این میترسم که کاری از دستم بر بیاد، بتونم مشکل یکی رو حل کنم اما تلاشی برای این کار نکنم. از عذاب وجدان میترسم.  اگه بعد اینکه کلی به خودت زحمت دادی، بعد اینکه برای کسی که دلت براش میسوزه یه وقتی رو صرف کردی، بعد اینکه کلی فکر کردی که چطور کمکش کنی و به خودت قول دادی که هر کاری از دستت بر بیاد دریغ نکنی تا دوباره به زندگی برگرده، میفهمی طرف برات خالی بسته. برای اولین بار تو این چند سال زندگیم ، از اینکه یه نفر سر کارم گذاشته بود واقعا خوشحال شدم. خیلی خوشحال. خوشحال از اینکه این مشکل واقعا براش پیش نیومده. از اینکه یه بشری با این کار میخواسته یه شب واسه خودش شاد باشه. خب من این شادی رو ازش نمیگیرم. نوش جانت.

+ نوشته شده در یکشنبه 11 شهریور1386ساعت 0:43 توسط غزاله |


- بیدار شو

- نه . خواهش میکنم بذار بخوابم.

- نمیشه. باید از جات بلند بشی

- آخه چرا نمیذاری به درد خودم بمیرم؟

- گفتم نه!

- آخه مگه تو کی هستی که برام نرخ تعیین میکنی؟

- من؟ خب . . . اصلا به تو چه من کیم؟ باید کاری رو که میگم انجام بدی. همینی که من میگم.

      - نه. نمیخوام. ازت متنفرم. از همه متنفرم. خیلی آدم بی شعوری هستی. خواب از سرم پرید. .  .              کجایی؟ کسی اینجا نیست؟ چرا همه چی سفیده؟ پس اون کی بود؟ چی شده؟ برگرد. خواهش میکنم برگرد. من نمیخوام تنها باشم. حالم از تنهایی به هم میخوره. برگرد. . .
+ نوشته شده در جمعه 26 مرداد1386ساعت 13:4 توسط غزاله |


در زندگی زخمهایی ست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد . چقدر این زخم ها زیادند چرا وقتی یکیشون ترمیم میشه اون یکی سر باز میکنه؟ اصلا این زخم ها چطور به وجود اومدند ؟ من یادم نمیاد با چیزی تصادف کرده باشم که منو اینطور زخمی کرده . اما... شاید این زخم ها، ناشی از کارهایی باشند که میکنیم. داریم با هم میجنگیم . هر کدوم از ما میخواد نظرشو به بقیه تزریق کنه . یکی از قرآن ایراد میگیره، اون یکی تکذیبش میکنه. یکی میگه عایشه وقتی x  سالش بوده با پیامبر ازدواج کرده اون یکی میگه: این چیزی که تو داری میگی دروغ محضه. اخر که چی؟ خوب چه فرقی به حال ما میکنه؟ ما دنبال چی هستیم؟ اینکه چطور وقتمونو بگذرونیم؟ هر کدوم از ما میخواد به بقیه ثابت کنه بیشتر میفهمه یا 4 تا کتاب از اون یکی بیشتر خونده. غافل از اینکه خودش از بقیه حقیرتر و کوچکتره. بعد میدونید وقتی بفهمه هیچی نیست، بفهمه شعورش اندازه یه گنجشگه چی میشه؟ میشه یکی مثل من، که خودش هم نمیدونه چشه. مجبور میشه که تظاهر کنه که خوشحاله . مجبوره اینطور وانمود کنه که براش مهمه نمره فیزیکش 19.5 بشه یا 20. اخه اینا چیند که اون مجبوره ذهنشو ازشون پر کنه؟هر چیزه کوچکی که پیش میاد حالش گرفته میشه. از حرف کس و ناکس عصبانی میشه. به هر چیزی شک داره. از سایه خودش میترسه. از بیشتر دانستن میترسه. میخواد هر چی میدونه از ذهنش پاک بشه. کاش همون آدم 2ماه پیش با همون افکاره مثبت بود که زندگیشو زیبا میدید.اما...

حالا چی شده؟ چیشد که اینطور شد؟ انگار داره یه کتابی میخونه که صفحات اولش گم شده. هر چقدر هم جلو بره،داستانو درست و حسابی متوجه نمیشه. پس میگه بهتره این کتابو ببنده و بذاره کنار کتاب های دیگه. اما ... میتونه؟ همیشه با خودش میگه: کاش هیچوقت اینطور نمیشد . آخه اون هنوز یه بچه ست . آخه این کارا ... نه گاو نری داره و نه... مرد کهنی

 

+ نوشته شده در سه شنبه 16 مرداد1386ساعت 1:10 توسط غزاله |


یکی نیست بیاد تکلیف مارو با خودمون روشن کنه من واقعا نمیفهمم این شالوم همون موسی است ؟آخه به قیافه رامسس نمی خوره اون فرعون بده باشه. اصلا، به من چه یکی نیست بیاد به من بگه : آخه دختر مگه تو فضولی ؟ این کارا و این حرفا به تو چه ربطی داره برو درستو بخون ( یا به عبارتی گردو بازیتو بکن) اما ما گردو نداریم پس عاقبت من چی میشه ؟ لابد یه بچه ای که برای فرار از بیکاری میره دست به هر کاری میزنه. بعد چی میشه؟ میشه مثل اینی که داره این خزعبلاتو می نویسه  . این کارا براش عاقبت خوشی نداشته حالا مگه تو گوشش میره  نمیره دیگه . حرف،حرف خودشه میره 4تا کتاب مبخونه بعده کلی درگیر شدن با خودش میگه کاش یه درخت گردویی هر چند کوچک تو خونشون داشت تا به راه کشیده نمیشد. اما ... کاریه که شده . چه میشه کرد؟ باید با دنیا ساخت یکی میره خودکشی میکنه ، یکی میره اعتکاف میکنه ، یکی میره تو یه جایی که توش آدم پیدا نمیشه ...  اما آخرش که چی؟ این کارا چیزیو عوض میکنه؟ فکر نمیکنم. آخه آدم که نمیتونه افکارشو بکنه بندازه دور میتونه؟ اگه کسی راه این کارو بلده خوشحال میشم به منم بگه . اخه این حرفا یعنی چی؟ از هر کی میپرسه یه جوری جوابشو میده یکی میگه بشین سر جات همین کارارو کردی معدلت کم شد اون یکی میگه ببین دخترم شما باید برای فرار از این مشکلات  اونارو تو خودت حل کنی تو قلبت. (ما که هنوز فلسفه این قلبو نفهمیدیم) اون یکی میگه قبلیه مزخرف گفته ... حالا سر این دختر بیچاره که هر کسی یه طرف پرتش میکنه چی بلایی قراره نازل بشه ؟ باید چه غلطی بکنه ؟ ( با عرض معذرت به خاطر این طور حرف زدن . .خوب چیکار کنم؟ آیم ایتینگ حرص) ؟ هیچی خودشم نمیدونه.   

+ نوشته شده در یکشنبه 7 مرداد1386ساعت 13:7 توسط غزاله |


من یه آدم روانیم ، یه دیوونه ی زنجیری ، زنجیری نامرئی که منو بسته به این زندگی نکبت. زندگی مزخرفی که معلوم نیست می خواد به چی ختم بشه. بعضی از مردم یا میشه گفت بیشتر اونهاانقدر در مشغولیات این زندگی گم میشند که وقتی زمان مرگشون می رسه متوجه میشن به هیچی نرسیدند . ثمره ی سال ها زندگی ،هیچ. بی خود و بی جهت زندگی کردند. اگر هم چیزی بدست آورده باشند : خونه و ماشین و ... لذتی از اون نبردند. اصلا چرا زندگی میکنیم ؟ من یه آدم بدبختم چون یه زندگی روتین دارم که هیچ هیجانی توش نیست. آینده ام میخواد چی بشه؟ آخرش فقیر و پادشاه، دانشمند و بیسواد همه و همه میمیرند و میشند خوراک سوسک و مورچه. اما در عین حال نمی تونم بی تفاوت باشم می خوام یه آدم بزرگ بشم اما تعریفی از بزرگ بودن ندارم . می دونم که باید درس بخونم اما اینم میدونم که باسواد شدن به این معنی نیست که می تونم از زندگیم لذت ببرم .در  این وضعییتی که ما زندگی میکنیم سواد منبع درامدی بیش نیست اگر هم غیر از این باشه تنها کاری که میکنه اینه که غبار جلوی چشمانمونو کنار میزنه تا مشکلات رو بهتر ببینیم که اینم جز احساس بدبختی کردن فایده دیگه ای نداره. نمیدونم چرا چسبیدیم به این زندگی! چرا انقدر دوندگی میکنیم تا یه ماشین n میلیونی بخریم ؟ آخه چه فرقی میکنه با ماشین 100 میلیونی بری سر کوچه ماست بخری یا 10 میلیونی یا احیانا با پای پیاده ؟ تازه اگه تصادف کنی به نفعته که ماشینت 10 میلیونی باشه . وقتی تو آینه به خودم نگاه میکنم چیزی نمیبینم . منم یکیم مثل خیلی های دیگه یه آدم نفهم که معلوم نیست از کجا پیداش شده اما یه فرقی وجود داره ادما به این فکر میکنند که بچه هاشونو به یه جایی برسونن یا اینکه پول رو پول بگذارند بعدشم تو پولایی که با هزار تا زحمت و دوندگی بدستش آورد یه شیرجه بزنند اما زیادم توفیر نداره همه ما یه فرایند رو برای پا گذاشتن تو این دنیا طی کردیم بعضی وقتا به این فکر میکنم اون جنینی که داره به دنیا میاد میدونه قراره تو چه جهنمی زندگی کنه؟ مطمئنا اگه میدونست ترجیح میداد صد سال سیاه ریخت این زندگی رو نبینه قبلا که ازم میپرسیدن زندگی چطوره ؟ میگفتم زیباست میتونیم با دستای خودمون درستش کنیم اگه احیانا مشکلی وجود داشته باشه. اما از وقتی که... حالا بگذریم مطمئنا زندگی نه اونقدر مزخرفه که  من الان گفتم نه اونقدر زیبا که پیش از این فکر می کردم

+ نوشته شده در دوشنبه 1 مرداد1386ساعت 19:1 توسط غزاله |


آدمی نیستم که زیاد تحت تاثیر قرار بگیرم اما بعضی حرفا و بعضی نوشته ها واقعا از این رو به اون روم میکنه وقتی این حالو پیدا میکنم دوست دارم برق بره تا همه جا تاریک بشه و مردم به جای دیدن مزخرفات تلویزیون از وقتشون برای خوابیدن استفاده کنند سکوت بعضی وقتا واقعا لازمه آدم نیاز داره که گاهی اوقات با خودش تنها باشه دیشب این احساسو داشتم نتونستم تو اتاق خوذم دوام بیارم چون توش احساس راحتی نمی کردم زیادی شلوغه با خودم میگفتم کاش بارون میومد و من تو خونه نتها بودم تنها صدایی که میشنیدم صدای قطرات آب بود که روی زمین می ریخت و من تو تاریکی به این صدا گوش می دادم رفتم تو اتاق پدرومادرم جایی که این جور وقتا بیش از هر جای دیگه ای توش  احساس آرامش میکنم دیواراش کلفته وقتی درو میبندی سکوت حکمفرماست یه جورایی عایق صداست در ضمن شلوغ هم نیست که توجه ات به چیزی جلب بشه رو تخت دراز کشیدم و کتابو باز کردم اولین کتابی بود که با این سبک میخوندم یه چیز کاملا متفاوت از همون اول بهش احساس نزدیکی می کردم اما از این میترسیدم که درکش نکنم نمیدونم درکش کردم یا نه ؟ نمیدونم مفهومشو گرفتم یا نه؟از طرفی فکر می کردم فهمیدمش و از طرف دیگه احساس گنگی و نفهمیدن میکردم نمیدونم چی شد که تصمیم گرفتم گوشه اتاق روی زمین بشینم و خودمو جمع کنم صفحات کتاب پیش چشمم ورق میخوردند و جلو میرفتند بازم نمیدونم چی شد که دیدم 54 صفحه خوندم اما گیج بودم و احساس بی شعور بودن میکردم تصمیم گرفتم که بذازمش برای بعد حالا تمومش کردم اما اون حس عوض نشده احساس فهمیدن و در عین حال نفهمی میدونم در حالی که نمیدونم تفکیکش برام غیر ممکن به نظر میرسه

12 ساعت بعد:  دارم دوباره میخونمش چون یکی بهم گفت انقدر بخون تا حفظش کنی یکی دیگه هم گفت روش فکر کن من به حرف هردوشون گوش کردم 2 ساعتی میشه که شروع کردم اما فقط 30 صفحه خوندم دارم برای خودم تحلیلش میکنم به قول معروف میخوام قورتش بدم اما هنوز موفق نشدم امروز در اثر جو گرفتگی از خوندن این کتاب فقط 2 تا کار انجام دادم خوابیدم و کتاب خوندم البته به اضافه تفکر و تامل اگه بشه یه کاری حسابش کرد چه زندگی روتینی هیچ چیز جالبی وجود نداره یکی مثل اون میخواد خودشو به سایه اش نشون بده ... یکی مثل من حتی چیزی برای نشون دادن به خودشم نداره

+ نوشته شده در چهارشنبه 27 تیر1386ساعت 0:22 توسط غزاله |


زندگی مثل یه شطرنج میمونه اگه بلد نباشی همه میخوان یادت بدن اما وقتی یاد گرفتی همه می خوان شکستت بدند(یه دوست قدیمی که نمیدونم از کجا پیداش شده کفت بگم این جمله از خودم نیست منم میگم اما خوب خیلی ضایع بود)

 داشت یه چیزی تو گوشش زمزمه میشد اما اون نمی فهمید هیچ تلاشی هم برای فهمیدنش نمیکرد این چیزایی که الان داشت میشنید کاملا براش گنگ و مبهم بود وقتی چند سالی گذشت کم کم فهمید اون حرفایی که نامفهوم توگوشش زمزمه میشدند چی بودند اما اصلا خوشش نیومدچون بدون اینکه باهاش مشورت کنند اونو انداخته بودند تو یه استخر عمیق که هر چه سعی میکرد پاهاش به کف اون نمی رسیدند و اگه قوانین مسخره شنا رو بلد نبود غرق میشد اما تو این چند سال سعی کرده بودند به نحوی این قوانین رو یادش بدند اما اون اینو نمی خواست به زور انداخته بودنش تو یه مخمصه آخه چرا بهش اجازه انتخاب ندادند؟اگه اون بخواد خودش راه زندگیشو پیدا کنه باید کیرو ببینه؟خوب معلومه جوابش ساده ست حتی خودش هم میتونه جواب بده باید جلو همه وایسه همه اونایی که خودشون هم این قوانین مسخره رو قبول ندارند اما اینطور تظاهر میکنند که همیشه قبولش داشتند و خواهند داشت اونایی که هیچ وقت دنبالش نرفتند تا بفهمند این قوانین تحمیلی از کجا اومده اونایی که یه وقتی سلطه اعراب (حالا نمیخوام بگم سوسمارخور) رو برکاتی میدونستند برای یافتن راهی به سوی تمدنی که فقط اسمشو شنیده بودند اونایی که تاریخ کشورشونو با دستای خودشون انداختند تو سطل آشغال وجودشون و صحبت با زبان مادریشون رو ننگ میدونستند و هزاران هزار صفت دیگه که میشه به اونا نسبت داد اونایی که هنوز که هنوزه لای کتابی رو که تظاهر میکنند به گفته هاش ایمان دارند باز نکرده اند اگر هم احیانا این لطف رو در حق خودشون و دیگران انجام دادند تو ماه رمضان چیزایی از اونوخوندند که معنیشو نفهمیدند اون چطور میتونه جلوی این همه آدم نادون که زندگیشو پر کردند وایسته آدمای متعصبی که باور ندارند اون چیزی رو که بهش تعصب دارند و اینطور وانمود میکنند که حاظرند براش بجنگند آدمای جاهلی که همه رو به غیر از خودشون جاهل ترین جاهل ها میدونند اون مطمئنه که نمیتونه چیزی رو عوض کنه پس تصمیم میگیره بره دنباش تا حداقل خودش جز اون آدمای نادون و بی شعوری نباشه که کورکورانه از یه سری قانون از پیش تعیین شده اطاعت می کنند به تاریخ و گذشته یه نگاهی میندازه تا ببینه آدمای مثل اون چیکار کردند اما میفهمه هیچ وقت به بزرگی اونا نبوده و اگه تا ابد هم بجنگه قابل قیاس با اونا نخواهد شد اما بازم تلاش میکنه با اینکه میدونه آخرش چی میشه میخواد خودش دینشو انتخاب کنه اما با اطلاعاتی که تا حالا بدست آورده میدونه که هنوز نمیتونه تازه چطور بفهمه این چیزایی که توکتابا نوشتن درسته؟ خودشو اینطور قانع میکنه که کتابای قدیمی سانسورشون کمتره اما اینم کمکی نمیکنه آخه از کجا بدونه نویسنده با تعصب نسبت به یه گروه یا فرقه خاصی ننوشته؟ اون هنوز دنبال یه راهی میگرده تا جواب سوالاشو پیدا کنه گاهی اوقات به این نتیجه میرسه همون بهتر که راه زندگیش بهش تحمیل شده و خودش توانتخابش نقشی نداشته چون میدونه انقدر درک و شعور نداره که بتونه بفهمه واقعا چه راهی درسته پس دوباره خودشو با کتابایی که از دور و بر پیدا میکنه فرقی نمی کنه از کتابخونه پدربزرگش یا کتابفروشی شهر کوچیکش مشغول میکنه تا شاید یه روزنه ای براش باز بشه به سوی بیداری یاد اون داستانی می افته که وقتی بچه بود براش میخوندند اون موشه که دوست نداشت یه موش باشه تصمیم میگیره خورشید باشه اما میبینه ابر اونو میپوشونه پس میخواد ابر بشه...اما بعد از کلی جست و جو به این نتبجه میرسه که بهتره همون موش باقی بمونه

+ نوشته شده در دوشنبه 11 تیر1386ساعت 13:22 توسط غزاله |


ای بابا نمیدونم چرا مردم بعضی وقتا اینطور رفتار میکنن مگه من چیکارت کردم که داری منو میزنی؟ یکی اومده گفته : "نمیدونم مردم بیکارند میان چرتهای تورو می خونند آخر چرا ازهم تعریف الکی میکنید سعی کن کاری کنی که مشکلات رو هل کنی نه اینکه بهش اضافه کنی (من نمیدونم اون واقعا نمیدونسته که حل اینطور نوشته میشه ؟ به خودم تبریک میگن چون اون از من بی سوادتره) از تعریف های الکی به جایی نمی رسی. " و کنار اسمش توی پرانتز نوشته بود م.ع.  نمیدونم م.ع مخفف اسمشه یا یه چیزه دیگه و اینکه اینطور خودشو معرفی کرده یعنی من باید بشناسمش یا میخواسته چیزه دیگه ای بگه (منم دیگه دارم کارآگاه میشم قبلا می خواستم معماری بخونم اما مثل اینکه...)

در هر صورت من منظورشو نفهمیدم حالا هم اومدم که جوابشو بدم اینم از جواب : چون تو هم یکی از اون افرادی بودی که زحمت خوندن چرتهای منو به خودت دادی باید بگم میتونی برای فرار از بیکاری دنبال سرگرمی بگردی اگر یه نگا به دوروبرت بندازی حتما یکی از اون خوباشو پیدا میکنی اگر هم موفق نشدی بیا خودم کمکت میکنم حالا میرسیم به تحلیل جمله دوم . اگه منظورت از تعریف تمجیده ما هیچ وقت این کارو نکردیم و نخواهیم کرد در جواب قسمت سوم باید بگم هنوز انقدر بزرگ نشدم که بتونم مشکلات رو حل کنم چه از نظر سنی و چه فکری در ضمن حل کردن مشکلات کار یکی دو روز و امثال من نیست چون 1-راهشو بلد نیستیم 2- اگه امثال من میتونستن مشکلات رو حل کنند وضعمون اینطور که میبینی نبود اما در هر صورت با اینکه نمیتونم مشکلات رو حل کنم نهایت سعیمو میکنم که بهشون اضافه نکنم در ضمن این رو هم اضافه کنم که نمیخوام با گفتن این چیزا به جایی برسم فقط اون چیزی که ذهنمو مشغول کرده میگم و هیچ سعیی هم نمیکنم که نظرمو به کسی بقبولونم هر کسی هر طور که دوست داشت میتونه از حرفام برداشت کنه نمیدونم تونستم جوابشو بدم و قانعش کنم یا نه اما از این بیشتر از عهده من برنمیاد و دیگه دوست ندارم بیش از این برای تغییر دادن طرز فکر کسی که نمیشناسمش تلاش کنم

ولی خدا وکیلی این بچه حالمو بد جوری گرفت منم چون ذاتا آدم کنجکاوی هستم (بعضی ها به اشتباه فکر میکنند من فضولم در صورتی که اصلا به این موضوع اعتقاد ندارم) کلی فکر کردم که میشناسمش یا نه اما به تنیجه ای که نرسیدم هیچ  از کتاب خوندنم افتادم الان هم حوصله ندارم در مورد چیز دیگه ای حرف بزنم پس فعلا بیخیال میشم تو هم پاشو برو خونتون با وب گردی به جایی نمیرسی معتاد شدی نگو من چیزی نگفتم حالا خودت میدونی         
+ نوشته شده در جمعه 8 تیر1386ساعت 17:30 توسط غزاله |


 دوباره اومدم لازم نبود نگران بشید من زنده بودم و تا خودم بعضی هارو کفن نکنم از این دنیا نمیرم دلیل اینکه بین این دوتا پست آخر وقفه افتاد این بود که به این نتیجه رسیدیم بین هر 2تا پست دو سه روز وقت بذاریم تا مطلب کم نیاریم و شما هم وقت نظر دادن داشته باشید البته تا بخوایم مطلب هست اما این که از کجا میاد مهمه دوست ندارم چیزای تکراری از تو وبلاگ های مختلف بدزدم می خوام هر چی مینویسم تا حدود زیادی فکر خودم باشه همین و بس. البته قاعدتا همیشه نمی تونه این طور باشه مثلا وقتی در مورد تاریخ میگیم این تنها فکر خودمون نیست که روی کاغذ میاد (الان بچه های نمکدون میگن صفحه ی وب کاغذ نیست و درست میگن اما من این چیزا حالیم نمیشه) چون ما تو اون رنج زمانی نبودیم که بخوایم وقایع تاریخی رو لمس کنیم پس به ناچار از کتاب هایی که خوندیم کمک می گیریم . حالا بگذریم نمی خوام زیاد کشش بدم . اینم اون چیزی که می خواستم امروز بگم:

تا حالا با آدمایی برخورد کردین که ندیده و نشناخته از یه چیزی خوششون بیاد؟ فرض کنید فردی داره تو ایران زندگی میکنه اما عشق کانادا استرالیا یا هر جای دیگه داره (بعضی آدمای بدبخت عشق افغانستان دارند چون در هر صورت خارجه) اون اصلا نمی دونه اونجا چه خبره اما با یه سری اطلاعات حاشیه ای که از محیط گرفته داره این باورو به زور کتک تو خودش ایجاد میکنه که اونجا باحاله و میتونه پیشرفت کنه (البته منظورم اونایی نیستن که بورسیه یا از این جور چیزا دارن) دقیقا مثل یه داماد زیاده از حد مسلمون که عروسشو ندیده و نشناخته از بین دخترای حرم انتخاب میکنه با چشم بسته مثل عروس تو پستو مخفی میشه و تند و تند از عروس براش خبر میارند همه ی اخبار در مورد بضاعت و ریخت و قیافه عروسه اما هیچ حرفی از اخلاق عروس زده نمیشه و اگر داماد لطف کنه و از اخلاق عروس بپرسه جز تعریف و تمجید چیزی نمیشنوه اطرافیان مثل یه میمون می رقصوننش. تا خودش اون عروسو نبینه اونم بعد از ازدواج واقعا نمی دونه با کی طرفه تازه اگه شانس بیاره و بعد از ازدواج بفهمه که متاسفانه بیش تر وقتا این طور نیست و روبرو شدن با مشکلات کاره یکی دو روز اول نیست. اونی که میره تو یه کشور غریب اگه آدم بدشانسی باشه اونجا هیچ کسی  ازش حمایت نکنه و بخواد تک و تنها زندگی کنه همه مصیبت های عالم میریزن رو سرش اون وقته که مثل  دامادی که از عروس پولدار و نازش خوشش نیومده باید عذاب بکشه و با خوبی و بدی دنیا بسازه اینجاست که میمونه چه خاکی تو سرش بریزه (بعضی ها خاک رس که توش مقداری ماسه داشته باشه پیشنهاد میکنند اما اونم نتیجه نمیده چون خودم امتحان کردم اینو میگم) ایران که بود یه مصیبت داشت اینجا هم از اون بدتر به قول معروف همه راه ها به روم ختم میشه (یاد آنتوان و کلئوپاترا افتادم) روم هم چیزی نیست جزبدبختی از چاله افتادی تو چاه از طرف دیگه این فرضیه هم وجود داره که اونجا حلوا پخش کنند و اونی که نمیره به دلیل اینکه غربتو دوست نداره یا بضاعت لازم برای رفتن رو نداره سرش بی کلاه بمونه. خوب پس باید چیکار کنه؟ از تجربه دیگران استفاذه کنه؟ حالم از این موضوع به هم میخوره چون میشه هزار تا برداشت غلط و متفاوت از تجربه دیگران کرد اما اگه از تجربه ی بقیه استفاده نکنه پس چطور تصمیم بگیره؟میمونه بلاتکلیف .   

+ نوشته شده در دوشنبه 4 تیر1386ساعت 18:45 توسط غزاله |


بابا جون هر کی دوست داری اینو بخون:

وای وای خدا نصیب گرگ بیابون نکنه نمیدونی چقدر سخته که به خودت فشار بیاری رو حرفی که زدی بمونی اما انجام این کار واقعا مثل این باشه که انگار یکی داره با فرقونش رو اعصابت تک چرخ میزنه (این جمله آخری از خودم نیست و از یه جایی دزدیدمش ببینین چه بچه باحالیم وقتی از یه جایی دزدی میکنم زود میرم خودمو معرفی میکنم تا اون دنیا آقایون نکیر و منکر حالمو نگیرن) بگذریم داشتم سخنان بسیار شیرین و پربار و شیرین و پربار و شیرین و پربار و... خودمو به عرضتون میرسانیدم. این کاری که برای انجام دادنش زجر میکشم و به خاطرش پیش 1296 و نیم تا روان شناس رفتم  اینه که سلام نکنم... هاهاها جالب نبود؟ دو ساعت براتون روضه خوندم راستی روضه رو درست نوشتم؟ همیشه املام ضعیف بوده اول راهنمایی املا شدم 16 . با این حرفایی که من زدم به این نتیجه میرسیم که من بچه ی خیلی باادبیم مسلما (بازم رو درست بودن املاش شک دارم) شما که از وجناتتون پیداست آدمای فوق العاده باشعوری هستید به این موضوع پی بردید بیخیال اصلا امروز میخواستم یه موضوع مهمی رو به بحث بذارم و اون دلیل پرداختن همکار خیلی خیلی خیلی محترمم به معضل عشق در جوامع بشریه یه مشکل بزرگ که خیلیها مثل این جناب آقای همکارو زمینگیر کرده اما عشق به چی؟ عشق به کی؟ اگه به کلام پربار ایشون دقت لازمو کرده باشید حتما متوجه شدید که این آق داکتر به عشق انسان به انسان  توجه خیلی زیادی کرده و براش ارزش فوف العاده ای قائل شده اند( البته ایشون حشرات و حیوانات رو هم آدم حسلب میکنه) که این عمل و طرز فکر ایشون ناشی از یک تجربه ی بسیار بسیار تلخ عشقولانه در طول سال هایی است که از زندگیشون میگذره بگذارید داستان این عشق نافرجام رو براتون تعریف کنم : یه روز این دکتر آروند ما داشت میرفت مدرسه که با صحنه ی دلخراشی روبرو شد و اون صحنه چیزی نبود جز یه خانوم خیلی زیبا که رو زمین افتاده بود و داشت دست و پا میزد و جون میداد اونوقت بود که این آقا مستر دلش به رحم اومد و خانوم خوشگله رو برد خونشون و گذاشت تو کتابخونه اون روز کلی تحویلش گرفت و بهش آب و غذا داد تا ایکه دختر خوشگله حالش بهتر شد اون وقت بود که این دو تا یک دل نه صد و یک دل عاشق هم شدند فرداش که این بچه از مدرسه برمیگرده میبینه مامانش داره با مگسکش میزنه به کتابخونش اونوقت بود که دلش اومد تو دهنش . مامانش در حالی که بقایای یه سوسک مرده رو مگسکش تو دشتش بود برگشت و گفت : ا تو کی از مدرسه برگشتی؟

امیدوارم این چیزایی که واقعیتی بیش نبودند و بالاخره توسط اینجانب بیان شدند مورد سانسور همکار محترم قرار نگیرند

بیاین همه برای معشوق از دست رفته ی همکارم یه فاتحه بخونیم       

+ نوشته شده در شنبه 2 تیر1386ساعت 10:14 توسط غزاله |


امشب نمی خواستم پست جدیدی بذارم اما داشتم به یه چیزی فکر می کردم که گفتم شاید بد نباشه اگه با شما در میون بذارم پس اگه احیانا مزخرفه یا زیاد پرچونگی می کنم عفو کنید اینم از اولین پست این ماه:

خیلی وقته دارم به این موضوع فکر می کنم که واقعا از جون این زندگی چی می خوام اصلا زندگی چیه و می خوام به کجا برسم امروز اینو خوندم که یه جورایی بیانگر افکارمه:حقیقت همان است که انسان بداند چیست از کجا آمده چه کار باید بکند و به کجا باید برود و وقتی اینها را شعار خود قرار داد و عمل کرد و فهمید به حقیقت رسیده است. اما مشکل من دقیقا همینجاست کدوم یکی از ما جواب این سوال هارو میدونیم؟ ساعت ها و روزهای زیادی رو در مورد اینا فکر کردم اما هرچه بیش تر فکر می کردم از جواب دورتر می شدم و هر چقدر که از جواب دورتر می شدم افسرده تر می شدم هنوز با وجود اینکه خیلی به این موضوع فکر می کنم به هیچ نتیجه ای نرسیدم پائولو کوئلیو تو یکی از کتاباش از قول یکی از شخصیتها میگه:هر وقت خواستی یه چیزی رو بشناسی خودتو به طرفش پرت کن. اما این راه حل هم در بعضی از موارد کارساز نیست من می خوام خودموبشناسم  چطور می تونم خودمو به طرف خودم پرت کنم؟پس مجبورم ساکن بمونم مثل یه مرداب که همیشه ساکنه اما این سکون مرداب هم به نفعش نیست چون بوی تعفنش فراگیر میشه و من دوست ندارم این طور باشم وقتی مدتی از این سکون و سکوت میگذره تازه به این نتیجه می رسم که همه این مدت داشتم وقتمو تلف می کردم همون بهتر که خودمو نشناسم و مثل بقیه آدما که فکر می کنن علاوه بر اینکه خودشونو می شناسن قادر به شناخت دورو برشون هم هستند به زندگیم برسم اما این زندگی نیست چون یه نیمه تاریک و نامفهوم داره که مثل یه کرم New folder می مونه (شاید تشبیه جالبی نباشه اما از این بهتر پیدا نکردم و حوصله فکر کردنم ندارم با عرض معذرت) اگه بهش توجه نکنی سرعت کارت پایین می آد اگه به طرفش بری و یه تلنگر بهش بزنی اون وقته که بیدار میشه و همه ی زندگیتو پر میکنه و مثل یه زهیر به مغزت  نفوذ میکنه (البته اگه مغزی وجود خارجی داشته باشه که در غیر این صورت error میده)و تا وقتی که حلش نکنی عذابت میده . واقعا این موضوع غیر ممکن به نظر میرسه که آدم بتونه خودشو بشناسه یا حداقل من اینطور فکر می کنم شاید این طرز فکر به خاطر این باشه که هنوز انقدر فهمیده نشدم که درکش کنم اگه اینطوره از اونایی که عقلشون می رسه خواهش می کنم کمکم کنند شاید منم...بیخیال داشتم می گفتم دلیل اینکه فکر میکنم هیشکی نمی تونه خودشو به طور کامل بشناسه اینه که وقتشو نداره یعنی انقدر فرصت برای زنده موندن نداره که بتونه به عمق وجودس پی ببره کدوم یکی از ما میتونیم پیشبینی  کنیم که اگه تو یه موقعیت خاص قرار بگیریم چه رفتاری خواهیم داشت؟شاید تو بدونی اما از من یکی واقعا بعیده یه وقتایی به این نتیجه می رسم که بهتره مثل خیلیها بیخیال شناخت خود و هدف و زندگی و این حرفا بشم تا دست روزگار و سرنوشت منوهر جای این دنیای بزرگ که خواست بذاره باید بگم حتی خودم هم به این نتیجه ای که گرفتم ایمان ندارم به نظر من چیزی به اسم سرنوشت که آدمای قرن 21ام قبل از میلاد معتقدند تو شب قدر یا به وسیله ستاره های کهکشان و این جور مزخرفات نوشته میشه وجود نداره اگر هم داشته باشه نه سانتوری هست که برامون تفسیرش کنه نه ما باور می کنیم خودمون آینده مون رو میسازیم نه دیس تینی تو دارن شان و نه حتی خدا. من با این همه حرف زدن به هیچ نتیجه ای که نمیرسم هیچ حال شمارو هم از هرچی وبلاگ به هم میزنم خوب به من چه؟می خواستی نخونی مگه برات کارت دعوت فرستادم؟  
+ نوشته شده در جمعه 1 تیر1386ساعت 0:46 توسط غزاله |


دیگه دوست ندارم بگم سلام چون هر سلامی مقدمه ای برای خداحافظیه پس بدون سلام شروع می کنم:

می خواسم تو این پست یه خورده مطلبیو که نویسنده دیگه وبلاگ نوشته کامل کنم که همون طور که خودتون می بینید در مورد زرتشت حالا نمی دونم چی شده که ما به این زرتشت بیچاره گیر دادیم . بابا زرتشت جون جون مادرت مارو حلالمون کن اون دنیا نمی تونیم جواب پس بدیم. خوب حالا که از آقای زرتشت هم اجازه گرفتیم ببکیم تو آرجاب منظورم اینه که بریم به کارو زندگیمون برسیم. اینم چیزی که می خواستم درمورد زرتشت اضافه کنم:

زرتشت پیامبری با ماموریت عام بود. هر چند که خداوند او را از کودکی برگزید اما ماموریت خود را به تدریج آشکار ساخت. وحی می گرفت و تعالیمش در کتابی به نام اوستا جمع آوری شده که اصل آن از میان رفته است زرتشت یکتا پرست بود از جمله تعالیمش این بود که در جهان دو نیروی متضاد وجود دارد نیکی(اهورامزدا) و بدی (اهریمن)

به اصل زندگی های پی در پی اعتقاد داشت و در گفتار به وجود کشمکشی دائمی در درون انسان میان اهورامزدا (روح) و اهریمن (نفس اماره)اشاره می کرد.

زرتشت هدف انسان را تلاش دائمی برای غلبه کامل نیکی بر بدی می دانست و تجلیات معنوی که به او می شد را به پرتو آتش تشبیه می کرد و از همین جاست که بعضی او را آتش پرست تصور کرده اند. شعار زرتشت گفتارنیک  پندارنیک و کردارنیک است

اونایی که مثل من خودشونو ایرانی می دونن یا در معنای خیلی وسیع تر ناسیونالسیت افراطی هستن برای اینکه مطمئن بشن چقدر این طرز فکر در مورد خودشون درسته باید ببینن چقدر به این ارزش ها مقیداند و مقید خواهند بود  
+ نوشته شده در پنجشنبه 31 خرداد1386ساعت 11:32 توسط غزاله |


دوباره سلام:

لابد با خودتون میگید من چه آدم بی کاریم که در عرض یه روز انقدر چیزای مزخرف نوشتم  اما باور کنید دست خودم نیست خوب حالا برای جبرانشون یه چیزه باحال از کتاب مقدس براتون دارم که امیدوارم روش کمی فکر کنید . اینم از اون:

برای هر چیز زمانیست و هر مطلبی را زیر آسمان وقتیست. وقتی برای ولادت و وقتی برای موت وقتی برای غرس کردن و وقتی برای کندن مغروس وقتی برای قتل و وقتی برای شفا وقتی برای انهدام و وقتی برای بنا وقتی برای گریه و وقتی برای خنده وقتی برای ماتم و وقتی برای رقص وقتی برای پراکندن سنگ ها و وقتی برای جمع کردن سنگ ها وقتی برای کسب و وقتی برای خسر وقتی برای نگاه داشتن و وقتی برای دور انداختن وقتی برای دریدن و وقتی برای دوختن وقتی برای سکوت و وقتی برای گفتن وقتی برای محبت و وقتی برای نفرت وقتی برای جنگ و وقتی برای صلح پس کار کننده را از زحمتش چه منفعت است؟

 

حالا چون نمی خوام دل زرتشت بشکنه که حرفی از اون نزدم  لطف کنید یه نگاهی هم به این بندازید:

راستی شاهراهی است که همه خواه ناخواه برآن گام زنان به سوی کمال جاودانگی و ابدیت می روند راستی اصل پیشرفت جهان است.از راستی است که خورشید و ستارگان می چرخند. از راستی است که ماه می افزاید و می کاهد. از راستی است که زمین و آسمان استوارند. از راستی است که آب می جوشد و درخت می روید. از راستی است که باد می وزد و ابر می بارد. از راستی است که روز می تابد و شب می خوابد. از راستی است که انسان به جایی رسیده که پی به آیین راستی برده و خدای خود را شناخته است.

 

لازم نیست بگین خودم می دونم این حرفا به من یکی نیومده اما... هیچ چیزی تو این دنیای به این بزرگی غیرممکن نیست حتی ...(به جای این سه نقطه هر چی باهاش حال میکنید بذارید)

+ نوشته شده در چهارشنبه 30 خرداد1386ساعت 22:45 توسط غزاله |


دوباره سلام:

 

امروز به خاطر ذوق

 

زدگي از ساختن وبلاگ

 

جديددوست داشتم

 

عكسي رونشونتون بدم

 

 كه شما هم مثل من

 

به تاريخ كشورمون

 

افتخار كنين.

 

باباي.

+ نوشته شده در چهارشنبه 30 خرداد1386ساعت 0:15 توسط غزاله |


با عرض سلامي نسبتا مجدد به شما بروبچزژ:


لابد از خودتون ميپرسين چرا نسبتا مجدد؟اي بابا اين كه ديگه سوال كردن نداره از بچه هاي با هوشي مثل شما واقعا بعيده.اولين پست محصول مشترك بود.راستش نميدونم چي بگم چون چيزي ندارمكه بگم پس مجبورم از شگردمخصوص خودم استفاده كنم و اون همونطور كه احتمالاخودتون فهميدين چيزي نيست جز مزخرف گفتن.پس اين پست شروع مزخرفات آتي

 

است.به قول معروف اين آسمان شب است كه ميبينيد.(قابل توجه دوستداران نجوم كه خودم يكيشونم.)

ok every body lets back to our job.                     

 

  اينم يه جوك باحال كه با وجود قديمي بودنش عاشقشم.(آخه يكي نيست  به من بگه بچه جون مگه قحطي معشوق كه تو عاشق جوك ميشي.)

 يه روز يه چوپونه با گوسفنداش لج ميكنه ميبردشون چمن مصنوعي.

هر كس نخنده خيلي آدم مجيديه.

پس باباي.

+ نوشته شده در سه شنبه 29 خرداد1386ساعت 23:54 توسط غزاله |