درود،
بعد از یه غیبت طولانی دوباره اومدم... (یه غیبت تقریبا 1 ساله !). چیزی که این بار مینویسم یه خلا صست ، این بستگی به تو ، مهمان گرانقدرم ، داره که کنار خلاصه ای که از قلم و دستام رها شده ، چه واژهای بذاری تا کاملش کنی!!!!
یه قطره؛
یه قطره بودم توی دریا ، پشت یه کوه از نوع نقاشی دوران کودکی ،
آسمون بالا سرم بود و خدام تو آسمون !
یه روز خورشید واسم گرمتر شد ، به من تابید !!!
منو برد اون بالا... اینقدر غرق گرماش شده بودم که نفهمیدم کی از دریا جدا شدمو کی پا به آسمون گذاشتم؟
جام تو خیال معلوم بود اما بین دریا و زمین نمی دونستم کجام!!
فریاد زدم که واسم بباره . خدا گفت : از من بارون نخواه!
چون می دونست حالا دیگه یه قطره آب تو آسمونو تازه از دریا اومدم!. اگه میبارید ، من میفتادم پایین ؛ اما شاید به یه جایی غیر از دریا !!!!
واسه بارون التماسش کردم .....................بارید...........
اول بارون شد آخرم !!
از آسمون که پرت می شدم تازه فهمیدم خدا چی می گفت ...
حالا بازم یه قطرم اما توی مرداب !!!
اگه هنوزم اینجا 4 فصل باشه ،
زمستون که تموم شه ،
خورشید که پیداش شه ،
من اگه قاطی گل و لای مرداب نشم !،
شاید دوباره برسم به همون جا که اول اول بودم !!!!
سپاس!
