تبليغاتX
همه چی و هيچی

بام را بر افکن، و بتاب،که خرمن تیرگی اینجاست.

بشتاب،درها را بشکن، وهم را دو نیمه کن که منم هسته ی این بار سیاه.

اندوه مرا بچین که رسیده است.

 دیریست، که خویش را رنجانده ایم،و روزن آشتی بسته است.

مرا بدان سو بر،به صخره ی برتر من رسان،که جدا مانده ام.

به سرچشمه ی "ناب" هایم بردی، نگین آرامش گم کردم، و گریه سر دادم.

فرسوده ی راهم، چادری کو میان شعله و باد، دور از همهمه ی خوابستان؟

و مبادا ترس آشفته شود، که آبشخور جاندار من است.

و مبادا غم فرو ریزد، که بلند آسمانه ی زیبای من است.

صدا بزن، تا هستی به پا خیزد، گل رنگ بازد، پرنده هوای فراموشی کند.

ترا دیدم، از تنگنای زمان جستم. ترا دیدم، شور عدم در من گرفت.

و بیندیش، که سودایی مرگم. کنار تو، زنبق سیرابم.

دوست من، هستی ترس انگیز است.

به صخره ی من ریز، مرا در خود بسای، که پوشیده از خزه ی نامم.

بروی، که تری تو، چهره ی خواب اندود مرا خوش است.

غوغای چشم و ستاره فرو نشست، بمان، تا شنوده ی آسمانها شویم.

بدرآ.بی خدایی مرا بیاگن،محراب بی آغازم شو.

نزدیک آی، تا من سراسر "من" شوم.



                                                                                                           سپهری

+ نوشته شده در دوشنبه 18 شهریور1387ساعت 14:36 توسط غزاله |