تبليغاتX
همه چی و هيچی
شب بود. درونم شب بود. همه ی وجودم شب بود.خودم هم چیزی نبودم جز بشری که بدنش با نفسهای سرد و خموش شب گره خورده بود. درون روشنم میلرزید. از عدم میلرزید.انگار یه چیزی، روح سرگردونی که زندانی زمین پست شده بود،اومده بود و راه نفسمو بسته بود. سخته،خیلی سخت. فکر کردنم برام عذاب آوره. بغض، تنهایی درون، ترس، شک،اشتباه،پراکندگی... حالام اشک های گرم ... که روی گونه هاش میریزه اذیتم میکنه. چقدر درونم بغض سرکوب شدست. گاهی اوقات فقط و فقط برای خودم گریه میکنم. دلم فقط به حال خودم میسوزه. نه اینکه بدبخت باشم،نه اینکه دیوونه ی عشق باشم ، نه اینکه... هیچکدوم نیستم،هرچند ماهیت اصلی این حس،این درد نه چندان گذرا،این وزن کم کردن دورنی رو نمیدونم. شایدم نخواستم بدونم. شاید دلم میخواد انقدر تو آینه ی اتاقم نگاه نکنم که پیر بشم و قیافه ی خودم یادم بره. چقدر درونم پیچیدست!مثل درون تو،درون اون پیرزن خنزرپنزری که کنار امامزاده میشینه و منتظره رهگزری بیاد و خاطرات جوونی و طراوتشو براش بگه. برق چشماش شاید به گرد پای وسعت خاطرات کهنش هم نرسه. اما غم درونش... بگذریم.نمیدونم چی شد که به اینجا رسیدم. شاید بی ربط گفتم. و یا شاید نه... همیشه یه حرف رو میزنم با ماسک های متفاوت. یه بار خودم میشم. یه بار مرگ،یه بار خدا،یه بارم تو. شاید همه در تناقض و تعامل (!) همند و خبر ندارند. شاید درون همه خیلی نزدیک به همه و اندام بیرونیشون اونهارو از هم میرونه!هر چند،بسیارند اونهایی که درونشونو دفن کردند و از اندام برون هم چیزی نمیبینند جز... یه آه بلند کشیدم،از ته دلم. از اعماق بدنم. انگار ذرات وجودم به واسطه ی همین یه اه اومدن تو دهنم. تفشون کنم؟ بریزمشون بیرون؟ نه. میخوام نگهشون دارم. صبر کن... قورتش دادم. چه حجم زیادی داشت. گلوم درد گرفت.
+ نوشته شده در پنجشنبه 3 مرداد1387ساعت 21:7 توسط غزاله


سبب منم که میشکنم
اما حرفی نمیزنم...
+ نوشته شده در چهارشنبه 2 مرداد1387ساعت 1:14 توسط غزاله