تبليغاتX
همه چی و هيچی
مرگ گاهی اوقات خیلی نزدیگه.صداشو میشنوی؟ ناکس اونجا پشت بوته ها قایم شده.فکر کرده نمی بینمش. مگه من کورم؟ فکر کردی من کورم؟! بی خود کردی. چی با خودت می گی؟ اومدی دنبالم؟ خب پس منتظر چی هستی؟ فکر کردی التماست می کنم منو با خودت نبری؟! زدی تو جاده خاکی جناب. هیچم اینطور نیست. قبل از اینکه پیر شمو دندونام بریزه منو با خودت ببر. قبل از اینکه بوی گند بگیرم منو بدزد. چی؟ نمی دزدی؟ خب ندزد. خودم باهات میام. نگران نباش. بهشون میگم تو دزد نیستی. اما به کیا؟!!! خانواده م؟ آدمای اطرافم؟ گلای تو باغچه؟... یا نه! به خودم؟! نگران اونا نباش. فقط می مونه خودم. خودمم... یه کاریش می کنیم. بیخیال. دِ بیا دیگه. لوس بازی در نیار. اصلا مگه دست توإ؟! دزدی تو مرامت نیست؟ براش برنامه نداری؟ برنامه تو رو من تعیین میکنم. به تو هم ربطی نداره. فردا به جرم دزدی زندانیت کردن به تو ربطی نداره. اما فکر نکن جورتو من میکشم! چشمت کور می خواستی پشت بوته ها نشینی. به من نگاه نمی کردی؟ داشتی اس ام اس بازی میکردی؟... 
+ نوشته شده در پنجشنبه 20 تیر1387ساعت 21:44 توسط غزاله |


صادق هدایت: امپرسیالیست ها کشور ما را به زندان بزرگی مبدل ساخته اند. سخن گفتن و درست اندیشیدن جرم است!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 12 تیر1387ساعت 14:25 توسط غزاله |