بخشی از سخنان زرتشت: از راستی است که خورشید و ستارگان میچرخند. از راستی است که ماه می افزاید و میکاهد. از راستی است که زمین و آسمان استوارند. از راستی است که آب می جوشد و درخت می روید. از راستی است که باد می وزد و ابر میبارد. از راستی است که روز می تابد و شب می خوابد. از راستی است که انسان به جایی رسیده که پی به آیین راستی برده و خدای خود را شناخته است.
و حال این راستی کجاست؟ آیا این شاهراه گم شده و یا ما مردم کوریم و نمیبینیم؟ و یاشاید این راه سنگلاخی جلوی چشمانمان همان راه راستیست که بدین زوال افتاده است! پس چرا در آن اثری از عدل و مساوات نیست؟ چرا دروغ بیداد می کند؟و یا شاید خداوند، آن جوهر راستی، از دست ساخته های هوشمندش ترسیده و فرار کرده! پس اگر او در کنار ماست ، چرا شر بیداد میکند؟!... و یا شاید اینها چرندیاتی بیش نیست. شاید راستی درفقر کودکی است که لاشخور چند متر دورتر به انتظار مرگش نشسته است. و یا در مستی پنهان زاهد شراب خوری که خیال عیش و نوش با اموال انفاقی دارد!
پس اگر اینها چشمه هایی از راستی هستند،هنگامی که کوروش کبیر فرمود:تا روزی که زنده هستم و سلطنت میکنم، نخواهم گذاشت که مردان و زنان را به عنوان غلام و کنیز بفروشند و حکام و زیر دستان من مکلف هستند که در حوضه حکومت و ماموریت خود مانع فروش و خرید مردان و زنان به عنوان غلام و کنیز شوند و رسم بردگی باید به کلی از جهان برافتد، آیا این راستی نبود؟
شاد باشید و آگاه.
