تبليغاتX
همه چی و هيچی

ساغر تهی از می و سیمرغ در حسرت قاف است.

منه تنها در گوشه ای خفته و چشمانم لبریز از گناه است.

راهدار رئالیسم با صورتکی به چهره، دیگر محبوبش را نمی یابد.

و اما تا کی؟!..

بار خدایا...

تا کی منتظر مانم؟!

تا کی نگویم و نگاهم را به چشمانت خیره کنم تا تو نیز نظری به من افکنی؟

تا کی در لذت غرور نداشته ی بی شعورم به پرواز در آیم؟!

و اما در انتها هیچ.فقط نیهلیسم برایم میماند و دیگر هیچ.

پوچه پوچ.

من انسانم؟

خدایا، تو انسانی؟

او انسانست؟

کجاست آن انسانیتی که منتخبت دم از آن میزند؟

رسم روزگار چنین است که تو در عرش باشی و من حتی جایی در لایه های زیرین فرش نیز نداشته باشم؟

این حق است؟

عدالت است؟

نمیخواهم این حق را،عدالت را.

منه تنها در موسم فرار غرورم را در بسترت به امانت گذارده ام. زیرا از غرورم میترسیدم. میترسیدم غرورم مرا در گودالی فراسوی انسانیت بیندازد و لجن مال شوم. اما تو غرورم را دزدیدی.غرورم را پس بده. بگذار رها شوم و بگذرم از این می مجازی تلخ زهر آلود که به دستان تو مطهر شده است!

بار خدایا...

اندکی به حال زار من بیندیش.

خدایا...

قدری رحم داشته باش.

خدایا آیا تو به راستی خدایی که مرا به این زوال دردناک کشانیده ای؟

آیا تو به راستی خدایی یا من خود را سفیهانه به این جهنم دروغین کثیف سوق داده ام و تو کسی دیگر هستی؟...

ها؟!

و یا شاید تو خود منی؟!از این جماعت دو رو هیچ چیز بعید نیست.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 8 فروردین1387ساعت 19:36 توسط غزاله |