درود بر شما دوستان به ظاهر ایرانی
نوشتم به ظاهر ایرانی چون هیچ کدوممون ایرانی خالص نیستیم. چون نمیتونیم کاری برای هم وطنامون انجام بدیم. چون فقط باید بشینیم و نگاه کنیم. به کثافت کاریهای دور و برمون. چندش آوره. این عکسی که در زیر میبینید،.... هیچی. شنیدن کی بود مانند دیدن. خودتون ببینید. تو وب گردی هام دیدمش. حالم بد شده بود. شما هم ببینید.خواهش میکنم.
عنوانشو ببینید: فروش فوق العاده با نازل ترین قیمت ها برای دوستداران سکس با کودکان
ادامه مطلب
غزاله :سلام. این دوست جدید ما(من و شما) و دوست قدیمی منه.
ازش خواستم بیاد تا با هم بنویسیم..
سلام طرفداران محترم incident.![]()
همون طور که غزاله گفت قراره منم از این به بعد نویسنده این وبلاگ بشم.
سعی می کنم همکار و نویسنده خوبی برای غزاله و شما باشم... این اولین آپمه. امیدوارم خوشتون بیاد..دوستان نظراتتون میتونه خیلی کارساز باشه.
در یک روز پاییزی دل آسمان گرفته بود. ابر ها پریشان بودند و منتظر بهانه ای برای گریستن. می شد زیبایی را در یافت . دل آسمان با تیری که جنگ و بی عدالتی بر آن زده بود ، شکافته شد و اشک بر پشت پرده ی چشمانش جمع شد. چشمان آسمان می گریست و نسیم گونه هایش را پاک می کرد.
چشمان آسمان آنقدر گریستند تا وقتی که درختان ، گل ها و علفزاران دست به سوی آسمان بلند کردند و گفتند که ما دیگر باران نمی خواهیم!
تا وقتی که نسیم دیگرنتوانست صورت آسمان را پاک کند!
چشمان آسمان آنقدرگریستند تا وقتی که آدمیان شب دوباره خواستار سکوت ترسناک و غمناک شب شدند!
ناگهان چشمانم به آب روانی که از کنار پاهایم می گذشت ، خیره شد
آنگاه از خود پرسیدم پاکی این قطره ها از آن کسیت؟
آن وقت بود که چشمان من هم شروع به گریستن کرد!!!!!!
خیلی وقته توی این وبلاگ مطلب نذاشتم شاید منو از یاد برده باشید ولی به هر حال.میدونین من استعداد نویسندگی ندارم ولی غزاله داره
این نوشته رو توی ((کلوب)) خوندم دیدم خیلی قشنگه گفتم اینجا هم بذارم.خوشحال میشم نظراتتون رو بگین.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
من انتظار زیادی از زندگی ندارم ،همینکه معشوقه ام باکره ای است که شبها در اغوش دیگران می خوابد راضیم ؛ من حاضرم با لباس نظامی در تمام دادگاههای جهان شهادت بدهم که مادرم هیچ رابطه ای با جبرییل نداشت و من پسر خدا نیستم. من حتی جرات عاشق شدن شاخ نبات حافظ را هم ندارم .من كافر شده ام و با لباس اجدادیم تمام خدابان جهان را به دوئل پرت داده ام.
زمین میلرزد. آسمان میلرزد و من.اما ، درونم آرام است. آنقدر آرام که لرزش زمین در برابرم گویی تلاش بی سرانجام خرگوشیست برای فرار از چنگال عقاب. به راستی این چیست که زمین را میلرزاند،آسمان را میلرزاند اما از لرزاندن درون من عاجز است؟ ظاهرم لرزان است و اما درونم، با ثبات و آرام.میلرزم در حالی که نمیلرزم. این ارتعاشات زمین و آسمان از چیست؟ صدایش زدم. او را که گویند دانای دانایان است صدا زدم. از او پرسیدم و جوابی نشنیدم. برای بار دوم پرسیدم و بار سوم و . . . بارهای دیگر . در انتظار جواب ناگهان به خود آمدم. زمین دیگر نمیلرزید. آسمان نمیلرزید و من. اما درونم میلرزید. در انتظار او میلرزید. .. سالها میگذرد. و درونم هنوز لرزان است. هنوز صدایش میزنم . هنوز جوابی نمیشنوم. میدانم که تنها او میداند، این لرزش درونم تا کی ادامه خواهد داشت!
