تبليغاتX
همه چی و هيچی

هلهله جمعیت...نفرت...اعدام... عقربه های ساعت از هم سبقت میگرفتند. زمان بدون اینکه توجهی بهش بکنه پیش میرفت.تنها کسی که دخالتی نمیکرد خودش بود. مگه اون کی رو کشته بود؟ من کسی رو نکشتم... من قاتل نیستم... چرا باور نمیکنید؟ همه عمرش تنها بود. این تقدیر بود یا...؟ چرا اینقدر بی رحم؟ ... اتهام...چیزایی که میشنید رو باور نمیکرد... همه اینا، توفیقی اجباری بودند که اونو به اعماق ذهنش سوق میدادند. فکر کرد. ساعت ها... روزها... خاطرات فراموش شده رو از ذهنش بیرون کشید. خاطراتی که سالهای سال گوشه ای از ذهنش خاک خورده بودند. اما... اون خاطره پیدا نشد. یا یکی دزدیده بودش و یا... نه. دزدیدنش. حتما همینطوره. میخواست باور کنه که یکی رو کشته. چون دیگه نمیخواست که بمونه. میخواست بره. چون دیگه تعهدی نداشت. زوزا براش یه شکل شده بودند. دیگه بین امروز و دیروز فرقی وجود نداشت. همون بهتر که ولش کنه و بره...

یکی داد میزند. چی میگفت؟ صداش میکرد. واضحتر شد. صداشو شنید. گفت آخرین حرفتو بزن. چی میخوای؟ با خودش فکر کرد ... چیزی نمیخواست. میخواست که بره. اما... یه نفر دیگه، به جای اون حرف زد. صدای خودشو شنید که گفت میخوام زنده بمونم.

حقش بود.تقاصشو پس داد.

کسی گریه نمیکرد . همه راضی بودند. خودشم همینو میخواست. همه متحد بودند. همه هم فکر بودند و چقدر لذت بخش بود. اما اگه بفهمند که کارشون اشتباه بوده... کاری نمیشه کرد.

اون مرده.

+ نوشته شده در پنجشنبه 15 آذر1386ساعت 14:40 توسط غزاله |


تلخ...تلخ...تلخ. اون همیشه تلخی رو دوست داشته. تا حالا چاییشو با قند نخورده بود. هیچوقت نخواست طعم شیرینی رو بچشه. از شیرینی میترسید. از اینکه دیگه نتونه تلخی رو تحمل کنه میترسید. با کسی دوست نمیشد.دوست داشتنو تجربه نمیکرد. چون میترسید. میترسید که تلخی از دست دادن یار، جای شیرینی تعهد رو بگیره. چقدر ترس... چقدر هول و هراس.از تنها چیزی که نمیترسید مرگ بود. لااقل...خودش اینو میگفت. تنها چیزی که آرومش میکرد، دیدن آدمایی بود که دوستی رو درک کرده بودند. اما...بازم میترسید. این بار... نه برای خودش. برای اونا میترسید. میترسید که اونا، عمدا یا سهوا... خلاصه یه جوری...این شیرینی رو از دست بدند. . . یه دوست پیدا کرد. تنها یه دوست. فکر میکرد دوستش داره. بالاخره این طعم رو چشید. چقدر خوش مزه...چقدر لذت بخش... حاضر بود جونشو بده اما... تلخی فراق...شیرینی عشق رو ازش نگیره. سال ها گذشت. یه سال... دو سال... یه دفعه به خودش اومد.پیر شده بود. بعد چندین و چند سال،خودشو دقیق تو آینه نگاه کرد. دید که چقدر عوض شده. دور چشماش خط افتاده بود. موهاش دیگه سیاه نبودند. دوستش پشت سرش ایستاده بود. بهش خیره شده بود.نگاهشون با هم تلاقی کرد. و اون... سرشو انداخت پایین. به چهرش دقیق شد. هیچ تغییری حس نکرد. اون... خیلی باهوش بود. و این باهوشی کار دستش داد. یه چیزی فهمید. فهمید که شیزوفرنی داره. دوباره همه چی تلخ شد. تلخ تر و سیاه تر از قبل. کاش هیچوقت این شیرینی رو تجربه نکرده بود. چون... دیگه قادر به تحمل سختی نیست...بازم میترسه... تا...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1 آذر1386ساعت 23:26 توسط غزاله |