اه اه. تو این دوره زمونه آدم میترسه به یکی اعتماد کنه.آدم از اینکه دلش برای کسی بسوزه میترسه. آخه چرا من به حرف بقیه گوش نمیدم؟کی گفته که من مسئول مرگ و زندگی دیگرانم؟ این احساس مسئولیت مزخرف از کجا اومده؟چرا باید نگران کسی باشم که تا حالا ندیدمش؟ کسی که فقط یه بار باهاش حرف زدم. همه اینا از خامی و بی تجربگیه. از اینه که فکر میکنم اونا صادقند.در صورتی که نیستند. اما همیشه میترسم که اشتباه کنم. از این میترسم که کاری از دستم بر بیاد، بتونم مشکل یکی رو حل کنم اما تلاشی برای این کار نکنم. از عذاب وجدان میترسم. اگه بعد اینکه کلی به خودت زحمت دادی، بعد اینکه برای کسی که دلت براش میسوزه یه وقتی رو صرف کردی، بعد اینکه کلی فکر کردی که چطور کمکش کنی و به خودت قول دادی که هر کاری از دستت بر بیاد دریغ نکنی تا دوباره به زندگی برگرده، میفهمی طرف برات خالی بسته. برای اولین بار تو این چند سال زندگیم ، از اینکه یه نفر سر کارم گذاشته بود واقعا خوشحال شدم. خیلی خوشحال. خوشحال از اینکه این مشکل واقعا براش پیش نیومده. از اینکه یه بشری با این کار میخواسته یه شب واسه خودش شاد باشه. خب من این شادی رو ازش نمیگیرم. نوش جانت.
