تبليغاتX
همه چی و هيچی
این چه صدایی بود؟جلوتر رفت. تو تمام زندگیش صدایی انقدر سوزناک نشنیده بود. تو یه کلیسا بود. صدا از ته کلیسا به گوش میرسید. صدای کشیده شدن آرشه روی سیم های ویلن. صدای ارتعاش سیم ها مجذوبش کرده بود. این کی بود که انقدر خوب ویلن میزد؟ ناخود آگاه به سمت صدا کشیده میشد. انگار پاهای خودش نبودند که اونو جلو می بردند. رد باریکه نوری رو که روی زمین افتاده بود رو گرفت. یه در جلوش بود. بهش دست زد. در انگار منتظر یه تلنگر بود . تلنگری که اونو روی پاشنه هاش بچرخونه. در باز شد. اتاق تاریک بود. پس باریکه نور از کجا اومده بود؟ بازم وهم و خیال؟ چند لحظه که گذشت، گوشه اتاق یه صندلی دید که مردی ویلن به دست، در حالی که به اون پشت کرده بود روش نشسته بود. آروم به ویلنیست نزدیک شد. مثل اینکه اون سنگینی نگاه دختر رو حس کرده بود. برگشت. تو چشماش نگاه کرد. انزجار. ویلنیست پیرمردی بود با قیافه ای کریه. اما ... من یادم نمیاد راسپوتین نوه داشته باشه 

+ نوشته شده در شنبه 24 شهریور1386ساعت 22:26 توسط غزاله |


اه اه. تو این دوره زمونه آدم میترسه به یکی اعتماد کنه.آدم از اینکه دلش برای کسی بسوزه میترسه. آخه چرا من به حرف بقیه گوش نمیدم؟کی گفته که من مسئول مرگ و زندگی دیگرانم؟ این احساس مسئولیت مزخرف از کجا اومده؟چرا باید نگران کسی باشم که تا حالا ندیدمش؟ کسی که فقط یه بار باهاش حرف زدم. همه اینا از خامی و بی تجربگیه. از اینه که فکر میکنم اونا صادقند.در صورتی که نیستند. اما همیشه میترسم که اشتباه کنم. از این میترسم که کاری از دستم بر بیاد، بتونم مشکل یکی رو حل کنم اما تلاشی برای این کار نکنم. از عذاب وجدان میترسم.  اگه بعد اینکه کلی به خودت زحمت دادی، بعد اینکه برای کسی که دلت براش میسوزه یه وقتی رو صرف کردی، بعد اینکه کلی فکر کردی که چطور کمکش کنی و به خودت قول دادی که هر کاری از دستت بر بیاد دریغ نکنی تا دوباره به زندگی برگرده، میفهمی طرف برات خالی بسته. برای اولین بار تو این چند سال زندگیم ، از اینکه یه نفر سر کارم گذاشته بود واقعا خوشحال شدم. خیلی خوشحال. خوشحال از اینکه این مشکل واقعا براش پیش نیومده. از اینکه یه بشری با این کار میخواسته یه شب واسه خودش شاد باشه. خب من این شادی رو ازش نمیگیرم. نوش جانت.

+ نوشته شده در یکشنبه 11 شهریور1386ساعت 0:43 توسط غزاله |