تبليغاتX
همه چی و هيچی

آدمی نیستم که زیاد تحت تاثیر قرار بگیرم اما بعضی حرفا و بعضی نوشته ها واقعا از این رو به اون روم میکنه وقتی این حالو پیدا میکنم دوست دارم برق بره تا همه جا تاریک بشه و مردم به جای دیدن مزخرفات تلویزیون از وقتشون برای خوابیدن استفاده کنند سکوت بعضی وقتا واقعا لازمه آدم نیاز داره که گاهی اوقات با خودش تنها باشه دیشب این احساسو داشتم نتونستم تو اتاق خوذم دوام بیارم چون توش احساس راحتی نمی کردم زیادی شلوغه با خودم میگفتم کاش بارون میومد و من تو خونه نتها بودم تنها صدایی که میشنیدم صدای قطرات آب بود که روی زمین می ریخت و من تو تاریکی به این صدا گوش می دادم رفتم تو اتاق پدرومادرم جایی که این جور وقتا بیش از هر جای دیگه ای توش  احساس آرامش میکنم دیواراش کلفته وقتی درو میبندی سکوت حکمفرماست یه جورایی عایق صداست در ضمن شلوغ هم نیست که توجه ات به چیزی جلب بشه رو تخت دراز کشیدم و کتابو باز کردم اولین کتابی بود که با این سبک میخوندم یه چیز کاملا متفاوت از همون اول بهش احساس نزدیکی می کردم اما از این میترسیدم که درکش نکنم نمیدونم درکش کردم یا نه ؟ نمیدونم مفهومشو گرفتم یا نه؟از طرفی فکر می کردم فهمیدمش و از طرف دیگه احساس گنگی و نفهمیدن میکردم نمیدونم چی شد که تصمیم گرفتم گوشه اتاق روی زمین بشینم و خودمو جمع کنم صفحات کتاب پیش چشمم ورق میخوردند و جلو میرفتند بازم نمیدونم چی شد که دیدم 54 صفحه خوندم اما گیج بودم و احساس بی شعور بودن میکردم تصمیم گرفتم که بذازمش برای بعد حالا تمومش کردم اما اون حس عوض نشده احساس فهمیدن و در عین حال نفهمی میدونم در حالی که نمیدونم تفکیکش برام غیر ممکن به نظر میرسه

12 ساعت بعد:  دارم دوباره میخونمش چون یکی بهم گفت انقدر بخون تا حفظش کنی یکی دیگه هم گفت روش فکر کن من به حرف هردوشون گوش کردم 2 ساعتی میشه که شروع کردم اما فقط 30 صفحه خوندم دارم برای خودم تحلیلش میکنم به قول معروف میخوام قورتش بدم اما هنوز موفق نشدم امروز در اثر جو گرفتگی از خوندن این کتاب فقط 2 تا کار انجام دادم خوابیدم و کتاب خوندم البته به اضافه تفکر و تامل اگه بشه یه کاری حسابش کرد چه زندگی روتینی هیچ چیز جالبی وجود نداره یکی مثل اون میخواد خودشو به سایه اش نشون بده ... یکی مثل من حتی چیزی برای نشون دادن به خودشم نداره

+ نوشته شده در چهارشنبه 27 تیر1386ساعت 0:22 توسط غزاله |


درود بر اون دسته از انسان ها كه همه چيز را با دلايل منطقی همه چيز را قبول ميكنند و در كارهايشان احساسات را دخالت نمی دهند.

تا الآن به اين دليل وبلاگ رو آپ نكردم كه سرگرم خوندن كتاب بودم.

امروز تصميم گرفتم اون چيزايی كه از خوندن اين كتاب نسيبم شد رو برای شما هم تعريف كنم.

اول بايد بگم اسم كتابی كه خوندم چی بود.اون كتاب اسمش بود ((23 سال)).

شايد بعضي از شما اين كتاب رو خونده باشين اونايی كه اين كتاب رو خوندن حتما ميدونن كه نويسنده اين كتاب زنده ياد ((علی دشتی)) و موضوع كتاب هم پيرامون 23 سال نبوت حضرت محمد.

توی‌ اين كتاب تمام 23 سال پيامبری محمد رو به طور كامل بررسی شده و تمام دلايل مبني بر مخالفت با محمد از آيات قرآن گرفته شده.

در بعضي از نقاط اين كتاب ممكن با اغراق در گفته ها برخورد كنين ولي در كل اين كتاب كتابي كاملا واقعي به نظر ميرسه چون تمام عقايد از آيات قرآني سرچشمه ميگيره و نويسنده كتاب با استفاده با آياتي كه مسلمين به اونا اعتقاد دارن اومده كارهاي محمد رو مورد تحسين يا انتقاد قرار داده.

اگه ميخواين اين كتاب رو بخونين من آدرس دانلود اونو براي شما ميزارم:

http://parsbook.persiangig.com/roman/23_YEAR.pdf

من به همتون توصيه ميكنم اين كتاب رو بخونين البته بدون داشتن هر گونه تعصب ديني چون اگه تعصبي شديد داشته باشين هر چه قدر دلايل قانع كننده باشه شما با اون عقايد خودتون اونو قبول نمي كنين.

بعضي از قسمت هاي اين كتاب بسيار جالب يكي از اون قسمت ها قسمت ((زن در اسلام)) و ((زن و پيغمبر)) كه در اين قسمت كتاب رفتار محمد كاملا نفي ميشه و من ميتونم بگم كه اين رفتار محمد از خوي عرب گونه اون سرچشمه ميگيره چون اعراب از زن به وسيله يا يك جنس كه جزء مايملك اونا محسوب ميشد اسم ميبردن،محمد هم تحت تاثير همين خوي و سرشت علاقه وافري به زن داشت و در حرمسراي وي فقط 20 زن عقدي يافت ميشد حالا ديگر زن ها بماند!!!((به همين دليل بعضي از افراد به محمد به جاي پيامبر ((پادشاه اعراب)) ميگفتند.))

یا در یه قسمت دیگه از کتاب داستان معراج رسول تعریف میشه که کاملا مسخره و خنده داره.

بقيه اونو نميگم تا خودتون بخونين.

اميدوارم كتاب خوبي رو بهتون معرفي كرده باشم.

اگه اين كتابو خوندين نظرتونو راجع به كتاب بگين.

+ نوشته شده در دوشنبه 18 تیر1386ساعت 22:18 توسط آروند |


زندگی مثل یه شطرنج میمونه اگه بلد نباشی همه میخوان یادت بدن اما وقتی یاد گرفتی همه می خوان شکستت بدند(یه دوست قدیمی که نمیدونم از کجا پیداش شده کفت بگم این جمله از خودم نیست منم میگم اما خوب خیلی ضایع بود)

 داشت یه چیزی تو گوشش زمزمه میشد اما اون نمی فهمید هیچ تلاشی هم برای فهمیدنش نمیکرد این چیزایی که الان داشت میشنید کاملا براش گنگ و مبهم بود وقتی چند سالی گذشت کم کم فهمید اون حرفایی که نامفهوم توگوشش زمزمه میشدند چی بودند اما اصلا خوشش نیومدچون بدون اینکه باهاش مشورت کنند اونو انداخته بودند تو یه استخر عمیق که هر چه سعی میکرد پاهاش به کف اون نمی رسیدند و اگه قوانین مسخره شنا رو بلد نبود غرق میشد اما تو این چند سال سعی کرده بودند به نحوی این قوانین رو یادش بدند اما اون اینو نمی خواست به زور انداخته بودنش تو یه مخمصه آخه چرا بهش اجازه انتخاب ندادند؟اگه اون بخواد خودش راه زندگیشو پیدا کنه باید کیرو ببینه؟خوب معلومه جوابش ساده ست حتی خودش هم میتونه جواب بده باید جلو همه وایسه همه اونایی که خودشون هم این قوانین مسخره رو قبول ندارند اما اینطور تظاهر میکنند که همیشه قبولش داشتند و خواهند داشت اونایی که هیچ وقت دنبالش نرفتند تا بفهمند این قوانین تحمیلی از کجا اومده اونایی که یه وقتی سلطه اعراب (حالا نمیخوام بگم سوسمارخور) رو برکاتی میدونستند برای یافتن راهی به سوی تمدنی که فقط اسمشو شنیده بودند اونایی که تاریخ کشورشونو با دستای خودشون انداختند تو سطل آشغال وجودشون و صحبت با زبان مادریشون رو ننگ میدونستند و هزاران هزار صفت دیگه که میشه به اونا نسبت داد اونایی که هنوز که هنوزه لای کتابی رو که تظاهر میکنند به گفته هاش ایمان دارند باز نکرده اند اگر هم احیانا این لطف رو در حق خودشون و دیگران انجام دادند تو ماه رمضان چیزایی از اونوخوندند که معنیشو نفهمیدند اون چطور میتونه جلوی این همه آدم نادون که زندگیشو پر کردند وایسته آدمای متعصبی که باور ندارند اون چیزی رو که بهش تعصب دارند و اینطور وانمود میکنند که حاظرند براش بجنگند آدمای جاهلی که همه رو به غیر از خودشون جاهل ترین جاهل ها میدونند اون مطمئنه که نمیتونه چیزی رو عوض کنه پس تصمیم میگیره بره دنباش تا حداقل خودش جز اون آدمای نادون و بی شعوری نباشه که کورکورانه از یه سری قانون از پیش تعیین شده اطاعت می کنند به تاریخ و گذشته یه نگاهی میندازه تا ببینه آدمای مثل اون چیکار کردند اما میفهمه هیچ وقت به بزرگی اونا نبوده و اگه تا ابد هم بجنگه قابل قیاس با اونا نخواهد شد اما بازم تلاش میکنه با اینکه میدونه آخرش چی میشه میخواد خودش دینشو انتخاب کنه اما با اطلاعاتی که تا حالا بدست آورده میدونه که هنوز نمیتونه تازه چطور بفهمه این چیزایی که توکتابا نوشتن درسته؟ خودشو اینطور قانع میکنه که کتابای قدیمی سانسورشون کمتره اما اینم کمکی نمیکنه آخه از کجا بدونه نویسنده با تعصب نسبت به یه گروه یا فرقه خاصی ننوشته؟ اون هنوز دنبال یه راهی میگرده تا جواب سوالاشو پیدا کنه گاهی اوقات به این نتیجه میرسه همون بهتر که راه زندگیش بهش تحمیل شده و خودش توانتخابش نقشی نداشته چون میدونه انقدر درک و شعور نداره که بتونه بفهمه واقعا چه راهی درسته پس دوباره خودشو با کتابایی که از دور و بر پیدا میکنه فرقی نمی کنه از کتابخونه پدربزرگش یا کتابفروشی شهر کوچیکش مشغول میکنه تا شاید یه روزنه ای براش باز بشه به سوی بیداری یاد اون داستانی می افته که وقتی بچه بود براش میخوندند اون موشه که دوست نداشت یه موش باشه تصمیم میگیره خورشید باشه اما میبینه ابر اونو میپوشونه پس میخواد ابر بشه...اما بعد از کلی جست و جو به این نتبجه میرسه که بهتره همون موش باقی بمونه

+ نوشته شده در دوشنبه 11 تیر1386ساعت 13:22 توسط غزاله |


ای بابا نمیدونم چرا مردم بعضی وقتا اینطور رفتار میکنن مگه من چیکارت کردم که داری منو میزنی؟ یکی اومده گفته : "نمیدونم مردم بیکارند میان چرتهای تورو می خونند آخر چرا ازهم تعریف الکی میکنید سعی کن کاری کنی که مشکلات رو هل کنی نه اینکه بهش اضافه کنی (من نمیدونم اون واقعا نمیدونسته که حل اینطور نوشته میشه ؟ به خودم تبریک میگن چون اون از من بی سوادتره) از تعریف های الکی به جایی نمی رسی. " و کنار اسمش توی پرانتز نوشته بود م.ع.  نمیدونم م.ع مخفف اسمشه یا یه چیزه دیگه و اینکه اینطور خودشو معرفی کرده یعنی من باید بشناسمش یا میخواسته چیزه دیگه ای بگه (منم دیگه دارم کارآگاه میشم قبلا می خواستم معماری بخونم اما مثل اینکه...)

در هر صورت من منظورشو نفهمیدم حالا هم اومدم که جوابشو بدم اینم از جواب : چون تو هم یکی از اون افرادی بودی که زحمت خوندن چرتهای منو به خودت دادی باید بگم میتونی برای فرار از بیکاری دنبال سرگرمی بگردی اگر یه نگا به دوروبرت بندازی حتما یکی از اون خوباشو پیدا میکنی اگر هم موفق نشدی بیا خودم کمکت میکنم حالا میرسیم به تحلیل جمله دوم . اگه منظورت از تعریف تمجیده ما هیچ وقت این کارو نکردیم و نخواهیم کرد در جواب قسمت سوم باید بگم هنوز انقدر بزرگ نشدم که بتونم مشکلات رو حل کنم چه از نظر سنی و چه فکری در ضمن حل کردن مشکلات کار یکی دو روز و امثال من نیست چون 1-راهشو بلد نیستیم 2- اگه امثال من میتونستن مشکلات رو حل کنند وضعمون اینطور که میبینی نبود اما در هر صورت با اینکه نمیتونم مشکلات رو حل کنم نهایت سعیمو میکنم که بهشون اضافه نکنم در ضمن این رو هم اضافه کنم که نمیخوام با گفتن این چیزا به جایی برسم فقط اون چیزی که ذهنمو مشغول کرده میگم و هیچ سعیی هم نمیکنم که نظرمو به کسی بقبولونم هر کسی هر طور که دوست داشت میتونه از حرفام برداشت کنه نمیدونم تونستم جوابشو بدم و قانعش کنم یا نه اما از این بیشتر از عهده من برنمیاد و دیگه دوست ندارم بیش از این برای تغییر دادن طرز فکر کسی که نمیشناسمش تلاش کنم

ولی خدا وکیلی این بچه حالمو بد جوری گرفت منم چون ذاتا آدم کنجکاوی هستم (بعضی ها به اشتباه فکر میکنند من فضولم در صورتی که اصلا به این موضوع اعتقاد ندارم) کلی فکر کردم که میشناسمش یا نه اما به تنیجه ای که نرسیدم هیچ  از کتاب خوندنم افتادم الان هم حوصله ندارم در مورد چیز دیگه ای حرف بزنم پس فعلا بیخیال میشم تو هم پاشو برو خونتون با وب گردی به جایی نمیرسی معتاد شدی نگو من چیزی نگفتم حالا خودت میدونی         
+ نوشته شده در جمعه 8 تیر1386ساعت 17:30 توسط غزاله |


درود:

امروز گفتم یه ذره مطلب علمی بنویسم.اگه سود نداشته باشه ضرر هم نداره. 
تا حالا وقت کردین یه سری به تاریخ بزنین و بفهمین دانشمندای ایرانی چی کارا کردن؟؟؟وقت داشتین ببینین که توی این جهان به اونا با وجود تمام کارایی که کردن احترام میزارن یا اینکه به دلیل ایرانی بودنشون حق های اونا لگدمال میشه؟؟؟((میگم به دلیل ایرانی بودن حقوق اونا پایمال میشه چون الآن وضع این مملکت اسلامی رو در سیاست های جهانی هممون خوب میدونیم.))
شاید خیلی از ماها حتی اونا رو نشناسیم.
***خیلی جالبه که ما ها که هممون ایرونی هستیم دانشمندای ایرونی رو نمیشناسیم,نه!!!؟؟؟
اگه بهمون بگن **انیشتین** کی بود یا اینکه بگن ادیسون چی کار کرد؟؟؟ اکثر ما ها میتونیم جواب بدیم ولی حالا اگه ازمون بپرسن صوفی رازی کجائی بود شاید خیلی از ماها ندونیم که یه دانشمند ایرانی بوده!!!(با رازی کاشف الکل اشتباه نشه.)
صوفی رازی منجم ایرانی بود که توی شهر ری بدنیا اومد.نخستین نقشه ی ستاره ها رو اون رسم کرد.و تونست با وقف تمام عمر خود در راه نجوم نقشه ای کامل ترسیم کنه و زوایای تمام ستاره ها رو نسبت به هم کاملا اندازه گیری کنه.و تونسته هشت سحابی رو توی آسمون شناسایی کنه.واقعا جالبه نه؟؟؟خیلی از اندیشمندان بزرگ ایرانی بودن و ما حتی اسمشون رو هم نشنیدیم!!!
چرا ما باید مثل گوسفندایی باشیم که به دست چوپانای غربی به سمت آغل میرن؟؟؟(این صرفا یه تشبیه.امیدوارم کسی اینو توهین به خودش تلقی نکنه.)چرا باید گوسفندوار کارای اونارو تکرار کنیم و توی این ایرج کشی اونا سهیم بشیم؟؟؟
تا حالا راجع به این موضوعات فکر کردین؟؟؟
برای چی صوفی که 8 سحابی رو کشف کرد نباید اسمش توی نقشه ستارگان کنار سحابی ها باشه؟؟؟
این فقط یه مثال بود از دانشمندای ایرانی,اینگونه افراد زیادن.
یه ذره به خودمون بیایم.همکارم که ادعای ایرانی بودن و وطن دوستی و عرق ملی داره باید اینارو ببینه.ما همه ادعا میکنیم ولی در عمل هیچی.
بیاین یه ذره به افراد این مرزوبوم هم اهمیت بدیم.
برای چی مغزها و افراد باهوش از این کشور فرار میکنن؟؟؟فکر میکنم یکی از دلایل همینه که اول صحبتم گفتم بودم.
باید یه ذره به خودمون بیایم و یه ذره از این اعتبار ایران که در طول تاریخ رقم خورده دفاع کنیم.

تا بعد.

+ نوشته شده در چهارشنبه 6 تیر1386ساعت 16:2 توسط آروند |


 دوباره اومدم لازم نبود نگران بشید من زنده بودم و تا خودم بعضی هارو کفن نکنم از این دنیا نمیرم دلیل اینکه بین این دوتا پست آخر وقفه افتاد این بود که به این نتیجه رسیدیم بین هر 2تا پست دو سه روز وقت بذاریم تا مطلب کم نیاریم و شما هم وقت نظر دادن داشته باشید البته تا بخوایم مطلب هست اما این که از کجا میاد مهمه دوست ندارم چیزای تکراری از تو وبلاگ های مختلف بدزدم می خوام هر چی مینویسم تا حدود زیادی فکر خودم باشه همین و بس. البته قاعدتا همیشه نمی تونه این طور باشه مثلا وقتی در مورد تاریخ میگیم این تنها فکر خودمون نیست که روی کاغذ میاد (الان بچه های نمکدون میگن صفحه ی وب کاغذ نیست و درست میگن اما من این چیزا حالیم نمیشه) چون ما تو اون رنج زمانی نبودیم که بخوایم وقایع تاریخی رو لمس کنیم پس به ناچار از کتاب هایی که خوندیم کمک می گیریم . حالا بگذریم نمی خوام زیاد کشش بدم . اینم اون چیزی که می خواستم امروز بگم:

تا حالا با آدمایی برخورد کردین که ندیده و نشناخته از یه چیزی خوششون بیاد؟ فرض کنید فردی داره تو ایران زندگی میکنه اما عشق کانادا استرالیا یا هر جای دیگه داره (بعضی آدمای بدبخت عشق افغانستان دارند چون در هر صورت خارجه) اون اصلا نمی دونه اونجا چه خبره اما با یه سری اطلاعات حاشیه ای که از محیط گرفته داره این باورو به زور کتک تو خودش ایجاد میکنه که اونجا باحاله و میتونه پیشرفت کنه (البته منظورم اونایی نیستن که بورسیه یا از این جور چیزا دارن) دقیقا مثل یه داماد زیاده از حد مسلمون که عروسشو ندیده و نشناخته از بین دخترای حرم انتخاب میکنه با چشم بسته مثل عروس تو پستو مخفی میشه و تند و تند از عروس براش خبر میارند همه ی اخبار در مورد بضاعت و ریخت و قیافه عروسه اما هیچ حرفی از اخلاق عروس زده نمیشه و اگر داماد لطف کنه و از اخلاق عروس بپرسه جز تعریف و تمجید چیزی نمیشنوه اطرافیان مثل یه میمون می رقصوننش. تا خودش اون عروسو نبینه اونم بعد از ازدواج واقعا نمی دونه با کی طرفه تازه اگه شانس بیاره و بعد از ازدواج بفهمه که متاسفانه بیش تر وقتا این طور نیست و روبرو شدن با مشکلات کاره یکی دو روز اول نیست. اونی که میره تو یه کشور غریب اگه آدم بدشانسی باشه اونجا هیچ کسی  ازش حمایت نکنه و بخواد تک و تنها زندگی کنه همه مصیبت های عالم میریزن رو سرش اون وقته که مثل  دامادی که از عروس پولدار و نازش خوشش نیومده باید عذاب بکشه و با خوبی و بدی دنیا بسازه اینجاست که میمونه چه خاکی تو سرش بریزه (بعضی ها خاک رس که توش مقداری ماسه داشته باشه پیشنهاد میکنند اما اونم نتیجه نمیده چون خودم امتحان کردم اینو میگم) ایران که بود یه مصیبت داشت اینجا هم از اون بدتر به قول معروف همه راه ها به روم ختم میشه (یاد آنتوان و کلئوپاترا افتادم) روم هم چیزی نیست جزبدبختی از چاله افتادی تو چاه از طرف دیگه این فرضیه هم وجود داره که اونجا حلوا پخش کنند و اونی که نمیره به دلیل اینکه غربتو دوست نداره یا بضاعت لازم برای رفتن رو نداره سرش بی کلاه بمونه. خوب پس باید چیکار کنه؟ از تجربه دیگران استفاذه کنه؟ حالم از این موضوع به هم میخوره چون میشه هزار تا برداشت غلط و متفاوت از تجربه دیگران کرد اما اگه از تجربه ی بقیه استفاده نکنه پس چطور تصمیم بگیره؟میمونه بلاتکلیف .   

+ نوشته شده در دوشنبه 4 تیر1386ساعت 18:45 توسط غزاله |


درود:

همکارم دیگه نمیگه سلام پس منم برای همصدائی با اون دیگه نمیگم سلام میگم درود.

خیلی از شما ها گفته بودین که یه مطلب باحال بنویسم و سبک نوشتم رو هم عوض کنم,منم همین کارو میکنم.

توی کتاب زبان فارسی سال اول دبیرستان نوشته یکی از راه های کسب مهارت در نویسندگی نوشتن خاطرات است.

من که تا حالا یه نویسنده باحال نبودم پس یه ذره خاطره مینویسم ببینم نویسنده میشم یا نه؟

البته من با الکساندر دوما رومان نویس معروف فرانسوی(که عمرشو داده به شوما) مناسبات دوستانه دارم و پیشش کلاس میرم اونم چی از اینجا میرم فرانسه.(قابل توجه دختر بچه های ... که میگفتن آروند برای ریاضی کلاس میره تهران)

خوب بریم سر خاطرات من:

یه روز توی مدرسه من و دوستم که موبایلامون رو بر خلاف قانون مدرسه برده بودیم مدرسه سر زنگ شیمی داشتیم برا هم آهنگ و صدا های مختلف Blue Tooth میکردیم.دوستم یه صدای جیغ رو برای من فرستاد و موبایل منم چون بعد از اینکه هر چیزی براش فرستاده میشه اون رو به طور خودکار باز میکنه این صدا رو هم باز کرد و صدای جیغ توی کل کلاس پیچید.حتما فکر میکنین که ما بعد از اون بدبخت شدیم و موبایلامون رو هم گرفتن,نه؟ولی اصلا این طور نشد و استاد فقط با یه اخم گفت:((دیگه تکرار نشه))

واقعا شانس آورده بودیم که این پرروئی کار دستمون نداده بود.ولی من اونقدر مثل همکار عزیزم در وبلاگ پر رو بودم که چند روز بعد بازم قوانین مدرسه رو زیر پاهام له کردم و با خودم CD بردم مدرسه که این بار هم افتضاح شد.چون CD ها جلوی معاون افتاد رو زمین ولی بازم شانس آوردم چون معاون طوری رفتار کرد که انگار CD ها رو ندیده.آبرومو خرید.

تا بعد.

+ نوشته شده در شنبه 2 تیر1386ساعت 21:48 توسط آروند |


بابا جون هر کی دوست داری اینو بخون:

وای وای خدا نصیب گرگ بیابون نکنه نمیدونی چقدر سخته که به خودت فشار بیاری رو حرفی که زدی بمونی اما انجام این کار واقعا مثل این باشه که انگار یکی داره با فرقونش رو اعصابت تک چرخ میزنه (این جمله آخری از خودم نیست و از یه جایی دزدیدمش ببینین چه بچه باحالیم وقتی از یه جایی دزدی میکنم زود میرم خودمو معرفی میکنم تا اون دنیا آقایون نکیر و منکر حالمو نگیرن) بگذریم داشتم سخنان بسیار شیرین و پربار و شیرین و پربار و شیرین و پربار و... خودمو به عرضتون میرسانیدم. این کاری که برای انجام دادنش زجر میکشم و به خاطرش پیش 1296 و نیم تا روان شناس رفتم  اینه که سلام نکنم... هاهاها جالب نبود؟ دو ساعت براتون روضه خوندم راستی روضه رو درست نوشتم؟ همیشه املام ضعیف بوده اول راهنمایی املا شدم 16 . با این حرفایی که من زدم به این نتیجه میرسیم که من بچه ی خیلی باادبیم مسلما (بازم رو درست بودن املاش شک دارم) شما که از وجناتتون پیداست آدمای فوق العاده باشعوری هستید به این موضوع پی بردید بیخیال اصلا امروز میخواستم یه موضوع مهمی رو به بحث بذارم و اون دلیل پرداختن همکار خیلی خیلی خیلی محترمم به معضل عشق در جوامع بشریه یه مشکل بزرگ که خیلیها مثل این جناب آقای همکارو زمینگیر کرده اما عشق به چی؟ عشق به کی؟ اگه به کلام پربار ایشون دقت لازمو کرده باشید حتما متوجه شدید که این آق داکتر به عشق انسان به انسان  توجه خیلی زیادی کرده و براش ارزش فوف العاده ای قائل شده اند( البته ایشون حشرات و حیوانات رو هم آدم حسلب میکنه) که این عمل و طرز فکر ایشون ناشی از یک تجربه ی بسیار بسیار تلخ عشقولانه در طول سال هایی است که از زندگیشون میگذره بگذارید داستان این عشق نافرجام رو براتون تعریف کنم : یه روز این دکتر آروند ما داشت میرفت مدرسه که با صحنه ی دلخراشی روبرو شد و اون صحنه چیزی نبود جز یه خانوم خیلی زیبا که رو زمین افتاده بود و داشت دست و پا میزد و جون میداد اونوقت بود که این آقا مستر دلش به رحم اومد و خانوم خوشگله رو برد خونشون و گذاشت تو کتابخونه اون روز کلی تحویلش گرفت و بهش آب و غذا داد تا ایکه دختر خوشگله حالش بهتر شد اون وقت بود که این دو تا یک دل نه صد و یک دل عاشق هم شدند فرداش که این بچه از مدرسه برمیگرده میبینه مامانش داره با مگسکش میزنه به کتابخونش اونوقت بود که دلش اومد تو دهنش . مامانش در حالی که بقایای یه سوسک مرده رو مگسکش تو دشتش بود برگشت و گفت : ا تو کی از مدرسه برگشتی؟

امیدوارم این چیزایی که واقعیتی بیش نبودند و بالاخره توسط اینجانب بیان شدند مورد سانسور همکار محترم قرار نگیرند

بیاین همه برای معشوق از دست رفته ی همکارم یه فاتحه بخونیم       

+ نوشته شده در شنبه 2 تیر1386ساعت 10:14 توسط غزاله |


سلام به همه:

میخوام راجع به عشق بگم.عشق احساسی عاطفیه که هر انسان در زندگیش حتما یکبار اونو تو یه لحظه تجربه میکنه.اونایی که به عقیده خودشون این عشق رو تجربه کردن میگن که این احساس وصف نشدنیه و زبان و قلم بشری قادر به توضیح اون نیست.منم با اون دسته موافقم چون عشق از منشا خودش یعنی خدا سرچشمه گرفته و جزئی از خداست پس قابل وصف نیست.شاید این سخن رو شنیده باشید که میگه:((و عشق یعنی خدا و مرگ به منزله ی آن است که یک قطره از این عشق به سرچشمه اش باز میگردد.))

عشق رو در فلسفه به چند دسته از قبیل:عشق انسان به انسان,عشق انسان به خدا و ... تقسیم میکنن.

عشق انسان به انسان رو معمولا همه تجربه میکنن چون همه ما انسان ها یه نیمه گمشده داریم و به دنیا وارد میشیم تا اون رو پیدا کنیم و به اون عشق بورزیم پس بنابراین میشه گفت:((تنها وظیفه ی انسان عشق ورزیدن است)),ولی عشق انسان به خدا رو ...

در نقطه ی مقابل عشق نفرت وجود داره ولی ما میتونیم از بین این دو یکی رو انتخاب کنیم.یه سخن جالب در این زمینه روبراتون میگم:((آنجا که امکان نفرت هست,امکان عشق هم هست,فط کافی است از میان این دو یکی را انتخاب کنیم.))

اگه نظراتتون رو بگین خوشحال میشم.

تا بعد.

+ نوشته شده در جمعه 1 تیر1386ساعت 22:25 توسط آروند |


امشب نمی خواستم پست جدیدی بذارم اما داشتم به یه چیزی فکر می کردم که گفتم شاید بد نباشه اگه با شما در میون بذارم پس اگه احیانا مزخرفه یا زیاد پرچونگی می کنم عفو کنید اینم از اولین پست این ماه:

خیلی وقته دارم به این موضوع فکر می کنم که واقعا از جون این زندگی چی می خوام اصلا زندگی چیه و می خوام به کجا برسم امروز اینو خوندم که یه جورایی بیانگر افکارمه:حقیقت همان است که انسان بداند چیست از کجا آمده چه کار باید بکند و به کجا باید برود و وقتی اینها را شعار خود قرار داد و عمل کرد و فهمید به حقیقت رسیده است. اما مشکل من دقیقا همینجاست کدوم یکی از ما جواب این سوال هارو میدونیم؟ ساعت ها و روزهای زیادی رو در مورد اینا فکر کردم اما هرچه بیش تر فکر می کردم از جواب دورتر می شدم و هر چقدر که از جواب دورتر می شدم افسرده تر می شدم هنوز با وجود اینکه خیلی به این موضوع فکر می کنم به هیچ نتیجه ای نرسیدم پائولو کوئلیو تو یکی از کتاباش از قول یکی از شخصیتها میگه:هر وقت خواستی یه چیزی رو بشناسی خودتو به طرفش پرت کن. اما این راه حل هم در بعضی از موارد کارساز نیست من می خوام خودموبشناسم  چطور می تونم خودمو به طرف خودم پرت کنم؟پس مجبورم ساکن بمونم مثل یه مرداب که همیشه ساکنه اما این سکون مرداب هم به نفعش نیست چون بوی تعفنش فراگیر میشه و من دوست ندارم این طور باشم وقتی مدتی از این سکون و سکوت میگذره تازه به این نتیجه می رسم که همه این مدت داشتم وقتمو تلف می کردم همون بهتر که خودمو نشناسم و مثل بقیه آدما که فکر می کنن علاوه بر اینکه خودشونو می شناسن قادر به شناخت دورو برشون هم هستند به زندگیم برسم اما این زندگی نیست چون یه نیمه تاریک و نامفهوم داره که مثل یه کرم New folder می مونه (شاید تشبیه جالبی نباشه اما از این بهتر پیدا نکردم و حوصله فکر کردنم ندارم با عرض معذرت) اگه بهش توجه نکنی سرعت کارت پایین می آد اگه به طرفش بری و یه تلنگر بهش بزنی اون وقته که بیدار میشه و همه ی زندگیتو پر میکنه و مثل یه زهیر به مغزت  نفوذ میکنه (البته اگه مغزی وجود خارجی داشته باشه که در غیر این صورت error میده)و تا وقتی که حلش نکنی عذابت میده . واقعا این موضوع غیر ممکن به نظر میرسه که آدم بتونه خودشو بشناسه یا حداقل من اینطور فکر می کنم شاید این طرز فکر به خاطر این باشه که هنوز انقدر فهمیده نشدم که درکش کنم اگه اینطوره از اونایی که عقلشون می رسه خواهش می کنم کمکم کنند شاید منم...بیخیال داشتم می گفتم دلیل اینکه فکر میکنم هیشکی نمی تونه خودشو به طور کامل بشناسه اینه که وقتشو نداره یعنی انقدر فرصت برای زنده موندن نداره که بتونه به عمق وجودس پی ببره کدوم یکی از ما میتونیم پیشبینی  کنیم که اگه تو یه موقعیت خاص قرار بگیریم چه رفتاری خواهیم داشت؟شاید تو بدونی اما از من یکی واقعا بعیده یه وقتایی به این نتیجه می رسم که بهتره مثل خیلیها بیخیال شناخت خود و هدف و زندگی و این حرفا بشم تا دست روزگار و سرنوشت منوهر جای این دنیای بزرگ که خواست بذاره باید بگم حتی خودم هم به این نتیجه ای که گرفتم ایمان ندارم به نظر من چیزی به اسم سرنوشت که آدمای قرن 21ام قبل از میلاد معتقدند تو شب قدر یا به وسیله ستاره های کهکشان و این جور مزخرفات نوشته میشه وجود نداره اگر هم داشته باشه نه سانتوری هست که برامون تفسیرش کنه نه ما باور می کنیم خودمون آینده مون رو میسازیم نه دیس تینی تو دارن شان و نه حتی خدا. من با این همه حرف زدن به هیچ نتیجه ای که نمیرسم هیچ حال شمارو هم از هرچی وبلاگ به هم میزنم خوب به من چه؟می خواستی نخونی مگه برات کارت دعوت فرستادم؟  
+ نوشته شده در جمعه 1 تیر1386ساعت 0:46 توسط غزاله |