شاید خداحافظی!
شاد باشید
پ.ن:این وبلاگ همیشه با این آدرس میمونه و هیچوقت حذف نمیشه.کاری ئتشتید کامنت بذارید.جواب میدم
به نام انسان...
شاد باشید
پ.ن:این وبلاگ همیشه با این آدرس میمونه و هیچوقت حذف نمیشه.کاری ئتشتید کامنت بذارید.جواب میدم
توی صورتم نفس بکش.
بوی سیگار اما...!
و من و هجوم هراس آور ماندن یا رفتن!
پ.ن:چه زود وبلاگم ۴ ساله شد!!
دلم میخواد مثل این فیلمای کره ای فارسی۱ تو خیابون زهرماری! بخورم و عین دخترا لوس بشم!!
یه چیزی رو این وسط سانسور کردم اگه گفتی!!!
ب:خب اون شوهرمه...!
الف:این یعنی اگه شوهرته باید عاشقش باشی؟!
ب:راستش،از اول اینطور نبود.خاص بود،خیلی...
الف: فرق داشت؟چرا اینطور شد؟
ب:مسئولیت زندگی، سیاست،سرطان،کار...
الف:اون حق داره یه آدم دیگه بشه؟!!
و سکوت تا به حال ادامه داره...!
پ.ن: خسته شدم بس که به این موضوع فکر کردم!چرا هرکی گیر من می افته عین اونه؟!!!!
پ.ن:باید غرورو بذارم کنارو حرفمو برای نمیدونم چندمین بار! بزنم یا بگم گور باباش و بیخیال بشم؟!
بار دیگه پرسید چی میخونی و کجا و باز هم جواب دادم که فلان!
و اون بارها و بارها سوالات متفاوت پرسید و من با احساساتی گاه متفاوت تر جواب دادم فلان!و هر بار بیش از پیش درگیر این سوال شدم که آیا من بدون این فلانها وجودی دارم یا خیر!بهتر بگم،میزان جدابیتم چقدر به دلچسب بودن این القاب بستگی داره؟
من یه عددم یا اسم یه دانشگاه یا کتابایی که خوندم یا حتی قدرت حافظه ام؟یا یه موجود برتر از اینها هستم که خودش و بیشتر از اون،دیگران،اونو به اندازه ی این اعداد و عناوین پایین میکشند !بگذریم از افرادی که سفیهانه خودشونو هل میدند یه سمت افتخاراتشون که بله... من یه موجود تیزهوشانی هستم و الان فلان جای مملکت غربت درس آبیاری گیاهان آبزی میخوانم و... مردم بیاید برام دست بزنید!
از اینها که بگذریم،چیزی به نام جوهر در نوع بشر وجود دارد یا ما تنها اعداد و عناوین هستیم؟!!شاید هم مرزی بین این دو وجود ندارد!
از فرط تنهایی پناه آوردم ولایت،و امشب،آخرین شبه.دلم نمیخواست انقدر زود تموم شه.کاش میشد زمانو نگه داشت تا چند روز دیگه هم با فکر گور بابای درس ،اینجا نفس بکشم و تو خیابونای نه چندان زیبای لنینگراد قدم بزنم و رها بشم از هر چه تنهایی و هوای گرفته و تبعاتش روی جسم و ایضا ذهن!
از بین همه ی آدمایی که میشناسم،چند تا هستن که نمیدونم اگه اینا نبودن و هراز گاهی نمیدیدمشون چطوری میتونسم با روزمرگی کنار بیام.دلم میخواد یکی رو از نزدیک ببینم.اصلا دوست دارم یه روز که تو خیابون راه میرم بشنوم که یکی اسمشو صدا میزنه.منم برگردم و ببینم اون خودشه و بهش لبخند بزنم!تو یه شهر مثل تهران با این جمعیت و آدمای متفاوت،بعید به نظر میرسه همچین اتفاقی بیفته!اما...آرزو بر جوانان عیب نیست!!
زدن ماهواره مارو کشتن و امشب تلویزیون ورق میزدم!باور بفرمایید نمیخوام بگم اینجا مملکت دروغ و ریاست یا حتی نمیخوام بگم خمینی امام نیست اما دیگه گندشو در آوردن!دیدین کسی رو که راحت تو چشمات نگاه میکنه و دروغ میگه؟!چطوری یه مشت آدم میتونن به خودشون اجازه بدن به یه دنیا آدم دیگه دروغ بگن،ها؟
همه چی آرومه... من چقدر خوشحالم...
(بشنو و باور نکن!)
این روزها قهوه میخورم و فکر میکنم بازم قهوه میخورم و...
درگیر یه سری احساسات متضاد شدم. گیر گردن بین رفتن یا موندن. بین دور شدن یا برگشتن.بین حرف زدن یا ساکت موندن تا وقتی که وقتش بشه!نمیدونم کی وقتش میشه یا اصلا اون روز میرسه یانه!
عاشق استاد اندیشه سیاسیم!به جان خودش که اگه نباشه میخوام دنیا نباشه راست میگم!!بس که این انسان منطقیه.بس که ادعاش نمیشه دکترای اندیشه سیاسی و فلسفه داره.بس که سعی نمیکنه افکارشو القا کنه.بس که خمینی رو نمیپرسته.اصلا این آدمو که میبینم یاد خسرو معتضد میافتم.عاشقتم تاریخدان!به هیچ عنوان قادر نیستم از این درس نمره بگیرم.برای نمره گرفتن ۲راه وجود داره.نه!فقط یه راه.چیزی رو بگو که میخواد بشنوه!اگه چیز دیگه ای گفتی که خوشش نیومد تو یه ابلهی و اگه چیزی هم نگفتی و ساکت موندی تو یه بیشعوری که کتاب ندیده!ذروغ بگو و ریاکار باش تا نمرت خوب شه!چه جالب...
یهو دلم هوس صمد بهرنگی کرد.الدوز و اون کلاغایی که صابون میدزدیدن.چقدر شیرین بود.ماهی سیاه کوچولو و خاطرات بچگیهام.بوی کتاب و احساس متفاوت بودن.خیلی زود ۱۸سال گذشت و من ،تو ۱۸ سالگی هاله ای از خاطرات کودکی رو نمیتونم کنار بزنم و نیاز دارم به بکسی که شونه هاشو بهم قرض بده.یکی باشه که دوستم داره و منو از خودم بیشتر میشناسه.یکی باشه که تجربه های مشابه من داره و درکم میکنه.اما... اون آدم کیه؟پدرم؟!!!!
پی نوشت:یه غلط املایی خفن داشتم که به لطف یکی از وبلاگ خوانها! اصلاح شد.من کلا تو املا استعداد نداشتم اگه یه بار نمره املام خوب میشد همه تعجب میکردن.یه بار که ۲۰ شدم بچه ها تقریبا برام جشن گرفتن!!